جمهوری اسلامی ؛ آزمون تاریخی روحانیت شیعه
جمهوری اسلامی اما آزمونی تاریخی برای روحانیت شیعه محسوب می شود؛ چه اکنون روحانیت در ایران همه چیز را در اختیار دارد. در ایران امروز ارتش، سپاه، دانشگاه، صدر و ذیل حکومت و تمامی ابزار قدرت اینک در دست روحانیت است.
هر چند که صحت و سقم گزاره های فکری فی نفسه ربطی به عمل سیاستمداران معتقد به آن گزاره ها ندارد، ولی عموم مردم هیچ گاه داوری خود در باب یک نظام سیاسی را متوقف بر موشکافی زیربنای تئوریک آن نظام سیاسی نمی کنند؛ افکار عمومی حکم ایدئولوژی ها را بر اساس عملکرد حامیان و حاملان آن ایدئولوژی ها صادر می کند.
تحولات سیاسی اخیر ایران هشداری به زعمای قوم و علمای قم بود که به عنوان متولیان حکومت و مذهب، فرصت عمل خویش را پاس بدارند و مانع از آن شوند که حکومت دینی در ایران امروز به سرنوشت حکومت دینی در ایران باستان و اروپای قرون وسطی دچار شود و ملت ایران در باب حکومت علمای شیعه همان حکمی را صادر کنند که ایرانیان و اروپاییان پیشین در باب موبدان و کشیشان صادر کردند.
ادامه مطلب
نظر برخی از مراجع عظام تقلید در باره ماهواره
شیعه آنلاین ؛ پرسش: با توجه به اینکه امروز تعداد زیادی شبکه ماهواره ای برای تبلیغ دین مبین اسلام و مذهب تشیع در کنار صدها شبکه ماهواره ای خبری، سیاسی، اقتصادی، اجتماعی، ورزشی و غیره وجود دارد، داشتن ماهواره در منزل و استفاده از آن چه حکمی دارد؟
پاسخ برخی مراجع تقلید:
حضرت آيت الله شیخ ناصر مكارم شيرازي: با توجّه به اين كه غالب برنامه هاى آن فاسد است، و اثرات منفى در پى دارد، و در هر خانه اى وارد شود غالباً از آن سوء استفاده خواهد شد، استفاده از آن جايز نيست.
حضرت آيت الله سید عبدالکریم موسوی اردبيلي: به طور كلي خريد، استفاده ونگهداري آلات مشتركه، به قصد استفاده حلال از آنها چنانچه خوف وقوع در حرام نداشته باشد اشكال ندارد، البته چنانچه قوانين ومقرراتي در موردي وجود داشته باشد مراعات شود.
حضرت آيت الله سید محمدعلی علوي گرگاني: چنانچه از این دستگاه برای گرفتن کانالهای مجازِی که اشکال شرعی ندارند، استفاده شود خرید و نگهداری و استفاده از آن نیز مانعی ندارد.
حضرت آيت الله سید صادق روحاني: ماهواره در اين گونه مسائل مانند تلويزيون است.
حضرت آيت الله شیخ حسین مظاهري: جايز نيست.
حضرت آیت الله شیخ یوسف صانعی: اگر استفاده از برنامه هاي ماهواره باعث آلوده شدن انسان به گناه و انحراف شود، حرام است ولي استفاده صحيح براي كارهاي علمي و اطّلاعات، منع شرعي ندارد.
حضرت آيت الله شیخ خلیل مبشر كاشاني: نظر به اينكه ماهواره منشا مفاسد اخلاقي است واستفاده از آن غالبا سلامت فرهنگي، مذهبي خانواده وجامعه اسلامي را تهديد مي كند خريد وفروش آن جايز نيست.
گفتنی است چندی پیش پایگاه خبری شیعه نیوز نیز خبری منتشر کرد و در آن این پرسش و پاسخ را مطرح کرده بود: آيا خريد و نگهدارى و استفاده از دستگاه گيرنده برنامههاى تلويزيونى از ماهواره جايز است؟ و اگر دستگاه گيرنده مجانى به دست انسان برسد چه حكمى دارد؟
پاسخ حضرت آيت الله خامنه اي: دستگاه آنتن ماهوارهاى از این جهت كه صرفا وسیلهاى براى دریافت برنامههاى تلویزیونى است كه هم برنامههاى حلال دارد و هم برنامههاى حرام، حكم آلات مشترك را دارد. لذا خرید و فروش و نگهدارى آن براى استفاده در امور حرام، حرام است و براى استفادههاى حلال جایز است. ولى چون این وسیله براى كسى كه آن را در اختیار دارد زمینه دریافت برنامههاى حرام را كاملا فراهم مىكند و گاهى نگهدارى آن مفاسد دیگرى را نیز در بر دارد، خرید و نگهدارى آن جایز نیست مگر براى كسى كه به خودش مطمئن است كه استفاده حرام از آن نمىكند و بر تهیه و نگهدارى آن در خانهاش مفسدهاى هم مترتّب نمىشود. لكن اگر قانونى در این مورد وجود داشته باشد باید مراعات گردد.
رفتم و شد!
با کراوات به دیدار خدا رفتم و شد
بر خلاف جهت اهل ریا رفتم و شد
ریش خود را زادب صاف نمودم با تیغ
همچنان آینه با صدق و صفا رفتم و شد
با بوی ادکلنی گشت معطر بدنم
عطر بر خود زدم و غالبه سا رفتم و شد
حمد را خواندم و آن مد "والاالضالین" را
ننمودم ز ته حلق ادا رفتم و شد
یکدم از قاسم و جبار نگفتم سخنس
گفتم ای مایه هر مهر و وفا رفتم و شد
همچو موسی نه عصا داشتم و نه نعلین
سرخوش و بی خبر و بی سر و پا رفتم و شد
"لن ترانی" نشنیدم زخدا چو او
"ارنی" گفتم و او گفت "رثا" رفتم و شد
مدعی گفت چرا رفتی و چون رفتی و کی؟؟!!
من دلباخته بی چون و چرا رفتم و شد
تو تنت پیش خدا روز و شبان خم شد و راست
من خدا گفتم و او گفت بیا رفتم و شد
مسجد و دیر و خرابات به دادم نرسید
فارغ از کشمکش این دو سه تا رفتم و شد
خانقاهم فلک آبی بی سقف و ستون
پیر من آنکه مرا داد ندا رفتم و شد
گفتم ای دل!به خدا هست,خدا هادی تو
تا بدین سان شدم از خلق رها رفتم و شد
پ ن : اين شعر را يك دوست و نازنيني برايم فرستاده و فكر مي كنم خود شون هم فعلا در سفر هستند، براي ايشان آرزوي سلامتي و موفقيت مي نمايم.
حقايقي شگفتانگيز و جالب درباره خواب
آيا تابحال خواب خود را فراموش کردهايد؟ آيا دچار بختک شدهايد؟ خوابهاي رنگي چطور؟ آيا تا به حال ديدهايد؟
خواب ديدن افراد نابينا
۹۰ درصد خوابها فراموش ميشوند
خواب ديدن از بروز جنون جلوگيري ميکند
همه افراد خوابهاي رنگي نميبينند
طي خواب بدن فلج ميشود
و...
ادامه مطلب
عجیب ترین رسم های ازدواج در دنیا
به گزارش خبر نیوز ، مردم سراسر دنیا در ازدواجهای خود آداب و رسوم بیشماری را رعایت میكنند كه ریشه در نسلها دارند. اغلب، این رسم و رسوم دارای معانی باارزش و جالبی هستند اما برخی از آنها كاملا بیمعنی بوده و جایی در فرهنگ امروز انسانها ندارند. در اینجا سعی داریم برخی از این آداب و رسوم عجیب را كه گاه باعث شگفتی دیگران میشود معرفی كنیم.
ادامه مطلب
شکست سریع سعودی در نبرد با شیعیان یمن
بسیاری از کارشناسان مسائل نظامی، استراتیژی و بین المللی معتقدند عربستان سعودی که کمتر از یک هفته است وارد جنگ با نیروهای حوثی در شمال یمن شده، به شکست نظامی زودهنگام دچار شده است.
به گزارش شیعه آنلاین این کارشناسان برای اثبات مقوله خود ابتدا قدرت و توانائیهای نظامی ارتش عربستان و تعداد نیروهای آنان را با نیروهای حوثی مورد مقایسه قرار میدهند و در ادامه به کشته شدن دست کم ده سرباز و زخمی شدن 30 تن دیگر از ارتش سعودی طی این چند روز و نیز به اسارت در آمدن دست کم پنج سرباز توسط جوانان حوثی، اشاره میکنند و آن را دال بر شکست زودهنگام ارتش سعودی میدانند.
در همین حال اخبار رسیده از عربستان حاکی از آن است که تلفات و خسارت های این چند روز ارتش سعودی باعث افزایش افکار عمومی عربستان بر دولتشان شده از همین رو مقامات سعودی تصمیم گرفته اند ارتش خود را فورا از یمن خارج کنند اما در حال حاضر برای سرپوشش گذاشتن بر شکست خود و خروج به اصطلاح آبرومندانه از یمن، به دنبال بهانه، راه حل و چاره ای مناسب میگردند.
بررسیهای اولیه انجام شده نشان میدهد با توجه به کشته و زخمی شدن تعداد زیادی از عربستانیهای ساکن نقاط مرزی در درگیریهای چند روز اخیر، شهروندان مناطق جنوبی عربستان سعودی به شدت از دولتمردان خود ناراضی هستند و آل سعود را مسئول بی ثباتی و ناامنی در مناطق جنوبی و مرزی عربستان با یمن میدانند.
گفتنی است تنها شانسی که دولت عربستان آورده این است که این روزها شهروندانش بیشتر درگیر مراسم حج هستند و برای زیارت به مکه مکرمه و مدینه منوره می روند از همین رو ذهن افکار عمومی این کشور بیشتر مشغول مراسم حج است و توجه زیادی به اخبار درگیریهای یمن ندارد.
شاخ شيطان !
از جمله شيطان صفتانى كه در اين زمان بروز كرده اند و قتل و غارت و كشتارشان ، جنايت و ضربه زدن به اسلام و قرآن و توحيدشان ، بر هيچ كس پوشيده نيست ، فرقه وهابى هاى مرتد و گمراه كننده مى باشند كه بر كشور حجاز حكومت مى كنند و بر حرمين شريفين تسلط دارند.
حضرت رسول صلى الله عليه و آله از آمدن آنها خبر داده و آنان را شاخ شيطان ناميده است . بخارى كه يكى از علماى اهل تسنن است در كتاب خود از عبدالله عمر روايت ميكند كه پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله وسلم دوبار فرمود: خدايا! به ما، در يمن بركت بده ، خدايا به ما، در شام بركت بده ، اصحاب عرض كردند: يا رسول الله بفرماييد به نجد ما هم بركت بده !
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: نجد؟! جاى زلزله ها و فتنه ها است و شاخ شيطان از آن جا بيرون مى آيد.
نيز بخارى از پدرش روايت مى كند كه گفت : روزى پيغمبر اسلام در كنار منبر ايستاد و فرمود: فتنه و فساد از آن جا است . از آن جا كه شاخ شيطان بيرون مى آيد!
و نافع از عبدالله عمر روايت مى كند كه گفت : حضرت رسول صلى الله عليه و آله روبه طرف مشرق كرد و فرمود: آگاه باشيد كه فتنه و فساد در آن جا است ، آن جا كه شاخ شيطان بيرون مى آيد.
در شرح السنة از عقبة بن عمر روايت مى كند كه گفت : پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله با دست خود به طرف يمن كرد و فرمود: آگاه باشيد كه آن جا پربركت است . بدانيد و آگاه باشيد كه قساوت و سنگ دلى در ميان شتر دارانى است كه در زير دم شتران هستند، جايى كه شاخ شيطان از آن جا بيرون مى آيد.
آن حضرت از يمن تعريف و از نجد بدگويى كرده و مى گويد: جاى زلزله و فتنه ها و فساد نجد است ، قساوت و سنگدلى در ميان شترداران است كه همان نجد باشد، و شاخ شيطان از آن جا بيرون مى آيد. حضرت فرقه وهابى را تعبير به شاخ نموده ؛ چون شاخ حيوانات براى انسان و ديگر حيوانات بسيار خطرناك مى باشد. - ممكن است انسان به وسيله شاخ زدن حيوان از بين برود.
خطر وهابى براى اسلام و مسلمين بسيار زياد است . آنها اگر بتوانند تمام مسلمين را به عنوان مشرك و كافر مى كشند، اموال آنان را به غارت مى برند، اسلام را به اسم اسلام نابود مى كنند.
معروف است كه وقتى نجدى هاى مهاجم به سركردگى عبدالعزيز پسر مسعود، پدر پادشاهان كنونى عربستان ، مدينه منوره را اشغال كردند و قبر امامان و زنان و اصحاب پيغمبر صلى الله عليه و آله در بقيع را خراب كردند، خواستند قبر مقدس پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله راهم خراب كنند. ولى با اعلام خطر ممالك اسلامى و بيشتر علماى هند روبه رو شده ، از بيم اعتراض دنياى اسلام خوددارى كردند.
مى گويند: نجدى هاى مهاجم يعنى سربازان عبدالعزيز بن مسعود و پيروان محمد بن عبدالوهاب روى قبر پيامبر صلى الله عليه و آله قهوه مى كوبيدند و فرياد مى زدند: محمد! ((قم قم !! انت قلت النجد قرن الشيطان )) يعنى اى محمد! برخيز، برخيز! تو گفتى كه نجد شاخ شيطان است !؟
دعا كردن در خواب به چه معناست ؟
ابن سيرين مى گويد: دعا در خواب ، دليل آن است كه حاجت انسان برآورده مى شود. اگر در خواب ببيند كه خود را دعا مى كرد و آمرزش مى خواست ، دليل آن است كه عاقبتش به خير بوده و حاجتش روا مى گردد. اگر ببيند به كسى دعا مى نمود، دليل آن است كه به ظلم و فساد گرايش پيدا مى كند و امر به معروف به جا نمى آورد. اگر ببيند كه مظلومى را دعا مى كرد، دليل بر آن است كه خير و خوبى همه مردم را مى خواهد و بدى كسى را در فكر خويش نمى پروراند، و حاجت مردم همه مردم را برآورده مى كند. اگر ببيند كه دعاى خاصى مى نمود، دليل آن است كه خداوند فرزندى به او عنايت خواهد كرد. اذ نادى ربه نداء خفيا.
كرمانى مى گويد: اگر مصلح و پارسا بود، خدا او را مى آمرزد و حاجتش را روا مى كند؛ و اگر مفسد بود؛ گناهش را عفو نموده و او را توبه مى دهد؛ و اگر كافر بود، اسلام به وى را كرامت مى كند.
قربان برم صفا را
بعد از مدت ها ( چهارماه) فرصتي دست داد تا به كوه ودشت بزنيم و ساعاتي از چنگال آهن و بتن فراركنيم. گرچه از سرسبزي خبري نبود تابراي وا شدن بخت مون آن را گره بزنيم! اما همينكه سرو صدا نبود وما زور مي زديم كه از كوه بالا برويم ، استراحت اعصاب و ورزش جسم بود.
اما و اما، آنچه سبب شد كه وقت شما را بگيرم ، صحنه جالبي بود كه در اين بيابان نوردي با آن مواجه شدم ؛ درگوشه خلوتي از آن بيابان خدا! 30-40 تن از خواهران ، جمع شده بودند و يكي شون داشت روضه مي خوند، روضه خرابه شام ، حضرت رقيه(س)، همه شون حال خوشي داشتند و براي همه هم دعا مي كردند.
ازگردش دوران غافل مباش ...
تاريخ سياهان جهان مملو از تراژدي هاي انساني چون اسارت ، بردگي ، قتل عام ، آوارگي و غارت گري است كه نسبت به اين نژاد از سوي سفيد ها به خصوص امريكايي و اروباي روا داشته شده و هم اكنون نيز در برخي از كشور ها اين روند ادامه دارد.
اما در مقابل ؛ در دنياي غرب امروز "كاكا سياه بد بو" ي ديروز ، چهره محبوب جنسي است . زن سفيد غربي بزرگترين آرزو و افتخارش داشتن شريك جنسي سياه است . نسل سياه امروز، در بتن زنان سفيد رشد مي كنند . تاريخ ؛ محروميت هاي گذشته وقتل عام هاي ديروزرا اين گونه جبران مي كند.
از طرف ديگر؛ جهان براي سر بوش گذاشتن روي جنايات گذشته ، جايزه صلح جهاني را به اوباماي سياه كه اتفاقا خيلي هم نسبت به سيا هان حساس و تعصب دارد، فقط به اين جهت مي دهد كه مادر بزرگش برده بود است.
اويس قرنى از كوچهاى مىگذشت و كودكان بر او سنگ مىانداختند . مىگفت: (( بارى اگر سنگ مىاندازيد، سنگهاى خرد اندازيد تا پاى من شكسته نشود كه بر پاى ناسالم نماز نمىتوانم خواند.))
كسى، جوانمردى را دشنام مىداد و با او مىرفت . جوانمرد، خاموش بود . چون به نزديك قبيله خويش رسيد، بايستاد و آن مرد دشنام گوى را گفت: ((اگر باز دشنامى مانده است، همين جا بگو كه اگر قوم من بشنوند، تو را مىرنجانند .))
ابراهيم ادهم را كسى زد و سر او شكست . ابراهيم، او را دعا گفت . او را گفتند: كسى را دعا مىگويى كه از او به تو جراحت رسيده است!؟ گفت: از ضربت و ظلم او به من ثواب مىرسد و چون نصيب من از او خير است، نخواستم بهره او از من جز نيكى باشد؛ پس دعايش گفتم .
مرد بخيل و آيه قرآن
در زمانهاى گذشته ، شخصى كه به بخل و خساست معروف بود؛ وارد كارگاه كوزه گرى شده و سفارش ساختن يك كوزه و يك كاسه نفيس را داد و در نقش و نگار و تزئين آن تاءكيد كرده و اضافه نمود: ((آياتى از قرآن هم ، روى آنها بنويسند؛ تا زيباتر شود.)) كوزه گر پرسيد: ((بر روى كوزه ات ، چه بنويسم ؟)) بخيل گفت : ((اين آيه را بنويس : (فَمَنْ شَرِبَ مِنْهُ فَلَيْسَ مِنّى ) * (يعنى هر كس از آن بنوشد، از همراهان من نيست .) كوزه گر گفت : ((بر كاسه ات ، چه نويسم .)) گفت : ((بنويس : (وَ مَنْ لَمْ يَطْعَمْهُ فَاِنَّهُ مِنّى ) ** (هر كس از آن نخورد، از همران من است .)
* بقره / 249.** همان آيه .
زنداني براي دوست خوب!
شايد تا هنوز خيلي از ما ها معناي دوست خوب را فراموش نكرده باشيم . اما اين دوست خوب قديمي ! بخاطر گراني و شرايط سخت عضويت در كتابخانه هاي عمومي ، براي ما آشناي نيمه غريبه شده است.
مدعيان كار هاي فرهنگي ومقابله با فرهنگ بيگانه ، يكي از افتخارات خويش را تاسيس كتابخانه در شهر ها وروستا ها مي دانند. ولي شرايط سخت عضويت در اين كتابخانه ها ، كتاب ها را عملا از دسترس عموم خارج و دوست خوب را درقفسه ها زنداني كرده است.
اويس قرنى از كوچهاى مىگذشت و كودكان بر او سنگ مىانداختند . مىگفت: (( بارى اگر سنگ مىاندازيد، سنگهاى خرد اندازيد تا پاى من شكسته نشود كه بر پاى ناسالم نماز نمىتوانم خواند.))
كسى، جوانمردى را دشنام مىداد و با او مىرفت . جوانمرد، خاموش بود . چون به نزديك قبيله خويش رسيد، بايستاد و آن مرد دشنام گوى را گفت: ((اگر باز دشنامى مانده است، همين جا بگو كه اگر قوم من بشنوند، تو را مىرنجانند .))
ابراهيم ادهم را كسى زد و سر او شكست . ابراهيم، او را دعا گفت . او را گفتند: كسى را دعا مىگويى كه از او به تو جراحت رسيده است!؟ گفت: از ضربت و ظلم او به من ثواب مىرسد و چون نصيب من از او خير است، نخواستم بهره او از من جز نيكى باشد؛ پس دعايش گفتم .
- برگرفته از: كيمياى سعادت، ج 2، ص 26و 25 .
زاهدى، مهمان پادشاهى بود . چون به طعام نشستند، كمتر از آن خورد كه عادت او بود و چون به نماز برخاستند، بيش از آن خواند كه هر روز مىخواند، تا به او گمان نيك برند و از زاهدانش پندارند.
وقتى به خانه خويش بازگشت، اهل خانه را گفت كه سفره اندازند و طعام حاضر كنند تا دوباره غذا خورد. پسرى زيرك و خردمند داشت . گفت: ((اى پدر!تو اكنون در خانه سلطان بودى؛ آن جا طعام نبود كه خورى و گرسنه به خانه نيايى؟ ))
پدر گفت: (( بود؛ ولى چندان نخوردم كه مرا عادت است تا در من گمان نيك برد و روزى به كارم آيد . ))
پسر گفت: ((پس برخيز و نمازت را هم دوباره بخوان كه آن نماز هم كه در آن جا كردى، هرگز به كارت نيايد .))
برگرفته از: سعدى، كليات، گلستان،
ذوالنون مصرى، از نخستین عارفان اسلامى است . متوکل، خلیفه عباسى، او را به جرم کفر و بىدینى، در زندان کرد؛ اما پس مدتى، تحت تأثیر سخنان او قرار گرفت و وى را آزاد کرد . ذوالنون در سال 245 هجرى قمرى وفات یافت.
ذوالنون مصرى را به جرم ((جنون)) و دیوانگى به دیوانه خانه بردند و در آن جا، وى را حبس کردند . روزى دوستان و مریدانش به دیدار او رفتند . ذوالنون گفت: شما کیستید؟ گفتند: ما دوستداران توییم. ذوالنون، به صداى بلند، آنان را ناسزا گفت و هر چه در اطراف خود یافت، به سوى آنان، پرتاب کرد . مریدان همه گریختند و کسى بر جاى نماند . ذوالنون، خندید و سر خود را به نشانه تأسف، جنباند و گفت: شرم بادتان!شما دوستداران من نیستید . اگر دوستان من بودید، بر جفاى من صبر مىکردید و این چنین از من نمىگریختید . دوست، بلاى دوست را به جان مىخرد و از او نمىگریزد.
مولوى در مثنوى (دفتر دوم، ابیات 2 1461 )،
عيسى (ع) به قومى بگذشت . آنان را نزار و ضعيف ديد . گفت: ((شما را چه رسيده است كه چنين آشفتهايد؟ )) گفتند: (( از بيم عذاب خداىتعالى بگداختيم .)) گفت: ((حق است بر خداى تعالى كه شما را از عذاب خود ايمن كند.)) و به قومى ديگر بگذشت نزارتر و ضعيفتر .
گفت: ((شما را چه رسيده است؟ )) گفتند: (( آرزوى بهشت ما را بگداخت .)) گفت: (( حق است بر خداى تعالى كه شما را به آرزوى خويش رساند.)) و به قومى ديگر بگذشت از اين هر دو قوم، ضعيفتر و نزارتر و روى ايشان از نور مىتافت. گفت: (( شما را چه رسيده است؟ )) گفتند: (( ما را دوستى خداى تعالى بگداخت .)) با ايشان نشست و گفت: (( شماييد مقربان. خداوند مرا به همنشينى با شما فرمان داده است.))
- غزالى، كيمياى سعادت، ج 2، ص 571، با اندكى تغيير در الفاظ،
روزى شيخ ابوسعيد با جمعى از دوستان و ياران خود به در آسيابى رسيدند .
شيخ اسب خود را بازداشت و ساعتى توقف كرد.
پس خطاب به ياران گفت: ((همراهان!مانند اين آسياب باشيد كه درشت (گندم ) مىستاند و نرم (آرد) باز مىدهد و گرد خود طواف مىكند تاآنچه سزاوار نيست، از خود براند . ))
برگرفته از: اسرار التوحيد، ص 288.
تلخى جان كندن
آورده اند كه عيسى عليه السلام به گورستانى گذر كرد. گورى را ديد كه آتش از او بر مى آمد. عيسى عليه السلام دوگانه اى بگزارد و عصا بر گور زد. گور شكافته شد. شخصى را ديد در ميان آتش . گفت : يا روح الله ! من مردى بودم از پس زنان مردم رفتمى و ناشايستها كردمى . چون وفات كردم و مرا دفن كردند، خطاب عزت دررسيد كه وى را بسوزانيد. از آن روز مرا مى سوازنند. عيسى نگاه كرد، مارى سياه عظيم ديد در گور وى ، پرسيد كه با اين مسكين چه مى كنى ، گفت : تا وى را دفن كرده اند از وى غايب نبوده ام با زهرى كه اگر قطره اى از آن به رود نيل و فرات افتد جمله زهر قاتل شود. اين شخص گفت : يا روح الله ! از حق تعالى درخواه تا بر من رحمت كند. عيسى عليه السلام درخواست نمود. خطاب عزت رسيد كه هر كه از پس زنان مردم رود ما او را عذابى كنيم كه كس را نكرده باشيم ؛ اما چون تو از ما درخواستى ما او را به تو بخشيديم . عيسى عليه السلام گفت : مى خواهى كه با من باشى ؟ گفت : يا روح الله ! عاقبت چه باشد؟ گفت : عاقبت مرگ . گفت : نمى خواهم كه صد سال است كه مرده ام هنوز تلخى جان كندن در كام من است . عيسى عليه السلام دعا كرد تا گور بر وى راست شد.
" كه ما را برد خانه"
داستان درس ماهم شده قصه " حسني" امروز جمعه درست وقتي استاد درس را شروع كرد . كارگر ها هم شروع به كار وبرش سنگ كردند ... و چه سرو صداي . استاد كه يك كمي تا قسمتي ... شده بود. گفت : ماها كه بلي اما اين بنده خدا ها ديگه چرا؟
خلاصه نتوانستيم با كارگر ها كنار بياييم . لذا همه صندلي ها را رها كرده و دور استاد جمع شديم . درس بي درس! صحبت از همه جا شد... عمده ترين سووالي كه از سوي استاد مطرح شد اين بود: چرا جوامع اسلامي اين همه مشكل دارد ؟ نقص از دين است ويا از مسلمين ... جواب ها متفاوت بود ... از جمله جوابي كه بنده هم روي آن اسرار داشتم ، مشكل از مسلمين است نه دين و اگر به دستورات اين دين درست عمل شود هيچ مشكلي بوجود نمي آيد. استاد خواهان دليل براي ادعايم بود و مي گفت كه دوستان خود را قانع كن ، من كاري ندارم .
بنده غافل كه انتظار چنين بحث شديدي را نداشتم حسابي به هن وهن افتاده بودم . يكي از دوستان يك كمي روان شناسي خونده و حالا بعد از دوسال فهميده علاقه ندارد و در اين بحث موضع مخالف مرا داشت و تمام استدلال هاش بوي روان شناسي مي داد و من با همين حربه كه برخي از مسلمين فقط يك جنبه اسلام را گرفته و نه همه جوانب آن را ويا حكام ؛ اسلام را وسيله براي دوام حومت خويش ساخته اند، ظاهرا سرو ته قضيه را جمع كرديم .
خودمانيم ، الان 12 ساعت است كه اين مسئله ذهن منو به خودش مشغول كرده ، براي رهاي وآلايش اسلام اصل از اسلام نا اصل وتقلبي چه كار بايد كرد ، چگونه اعتماد هاي از دست رفته را دو باره جلب كرد و به اين همه سووالات مطرح شده چگونه بايد جواب داد؟
تا آن جاي كه من مي دانم ، اين دين هيچ مشكلي ندارد . اما چرا جوامع اسلامي اين همه مشكل دارد . چرا به سووالات ايجاد شده جواب داده نمي شود ....؟؟؟؟؟؟؟؟؟
گويند شغالى، چند پر طاوس بر خود بست و سر و روى خويش را آراست و به ميان طاوسان در آمد. طاوسها او را شناختند و با منقار خود بر او زخمها
زدند .
شغال از ميان آنان گريخت و به جمع همجنسان خود بازگشت؛ اما گروه شغالان نيز او را به جمع خود راه ندادند و روى خود را از او بر مىگرداندند .
شغالى نرمخوى و جهانديده، نزد شغال خودخواه و فريبكار آمد و گفت: (( اگر به آنچه بودى و داشتى، قناعت مىكردى، نه منقار طاوسان بر بدنت فرود مىآمد و نه نفرت همجنسان خود را بر مىانگيختى . آن باش كه هستى و خويشتن را بهتر و زيباتر و مطبوعتر از آنچه هستى، نشان مده كه به اندازه بود، بايد نمود.))
ر .ك: بديع الزمان فروزانفر، مآخذ قصص و تمثيلات مثنوى.
مورچهاى بر صفحه كاغذى مىرفت . از نقشها و خطهايى كه بر آن بود، حيرت كرد . آيا اين نقشها را، كاغذ خود آفريده است يا از جايى ديگر است؟ در اين انديشه بود كه ناگاه قلمى بر كاغذ فرود آمد و نقشى ديگر گذاشت . مور دانست كه اين خط و خال از قلم است نه از كاغذ . نزد مورچگان ديگر رفت و گفت: مرا حقيقت آشكار شد . گفتند: كدام حقيقت؟ گفت : بر من كشف شد كه كاغذ از خود، نقشى ندارد و هر چه هست از گردش قلم است . ما چون سر به زير داريم، فقط صفحه مىبينيم؛ اگر سر برداريم و به بالا بنگريم، قلمى روان خواهيم ديد كه مىچرخد و نقش و نگار مىآفريند .
در ميان مورچگان، يكى خنديد . سبب را پرسيدند . گفت: اين كشف بزرگ را من نيز كرده بودم؛ ليك پس از عمرى گشت و گذار بر روى صفحات، دانستم كه آن قلم نيز، اسير دستى است كه او را مىچرخاند و به هر سوى مىگرداند . انصاف بده كه كشف من، عظيمتر و شگفتتر است .
همگان اقرار دادند به بزرگى كشف وى . او را بزرگ خود شمردند و سلطان عارفان و رئيس فيلسوفان خواندند. چه، تاكنون مىپنداشتند كه نقش از كاغذ است و اكنون علم يافتند كه آفريدگار نقشها، نه كاغذ و نه قلم است؛ بلكه آن دو خود اسير ديگرىاند .
اين بار، مورى ديگر گريست . موران، سبب گريهاش را پرسيدند . گفت: عمرى بر ما گذشت تا دانستيم نقش را قلم مىزند نه كاغذ . اكنون بر ما معلوم شد كه قلم نيز اسير است، نه امير . ندانم كه آيا آن اميرى كه قلم را مىگرداند، به واقع امير است، يا او نيز اسير امير ديگرى است و اين اسيران، كى به اميرى مىرسند كه او را امير نيست؟
برگرفته از: غزالى، احياء العلوم، ج 1، ص 22،
چهل بار، حج به جا آورده بودم و در همه آنها، جز توكل زاد و توشهاى همراه خود نداشت . در آخرين حج خود، در مكه، سگى را ديد كه از ضعف مىناليد و گرسنگى، توش و توانى براى او نگذاشته بود . شيخ كه مردم او را ((نصر آبادى )) خطاب مىكردند، نزديك سگ رفت و چاره او را يك گرده نان ديد . دست در كيسه خويش كرد؛ چيزى نيافت . آهى كشيد و حسرت خورد كه چرا لقمهاى نان ندارد تا زندهاى را از مرگ برهاند . ناگاه روى به مردم كرد و فرياد كشيد: ((كيست كه ثواب چهل حج مرا، به يك گرده نان بخرد؟ )) يكى بيامد و آن چهل حج عارفانه را به يك گرده نان خريد و رفت . شيخ آن نان را به سگ داد و خداى را سپاس گفت كه كارى چنين مهم از دست او بر آمد.
آن جا مردى ايستاده بود و كار شيخ را نظاره مىكرد . پس از آن كه سگ، جانى گرفت و رفت، آن مرد نزد شيخ آمد و گفت: ((اى نادان!گمان كردهاى كه چهل حج تو، ارزش نانى را داشته است؟ پدرم (حضرت آدم ) بهشت را با همه شكوه و جلالش، به دو گندم فروخت و در آن نان كه تو از آن رهگذر گرفتى، هزاران دانه گندم است . ))
شيخ، چون اين سخن را شنيد، از شرم به گوشهاى رفت و سر در كشيد .
حافظ، اين مضمون را در چند جاى ديوان خود آورده است؛ از جمله:
پدرم روضه رضوان به دو گندم بفروخت
ناخلف باشم اگر من به جوى نفروشم
تذكرة الاولياء، ص 788 .
بلقيس عبدالقادر ، یکی از بهترین بازیکنان تاریخ آمریکا :
دين من عامل اصلي عزت و سربلندي من است
قابل توج برخی افراد!

دختر مسلمان آمريكايي عضو تيم بسكتبال ايالت ماساچوست كه يكي از بهترين بازيكنان بسكتبال تاريخ آمريكا شده، دين و حجاب خود را عامل اصلي ستاره شدنش دانست.
"بلقيس عبدالقادر" كه اخيرا ركورد بيشترين امتياز در يك مسابقه را شكست، طي اظهاراتي مي گويد: دين براي من در مقام اول اهميت دارد و از همه چيز برايم مهمتر است. حجاب مانع ورزش كردن من نيست و هيچ مشكلي را برايم به وجود نمي آورد زيرا به گفته هاي مردم در مورد حجابم توجه زيادي نمي كنم. من روزه هم مي گيرم. روزه هم برايم مشكل ساز نيست. گرسنگي و تشنگي برايم مهم نيست و مشكلي در ورزش كردنم ايجاد نمي كند. برايم مهم خداوند متعال است. رضايت خدا در مقام اول قرار دارد. دين من عامل اصلي عزت و سربلندي من است.
"بلقيس عبدالقادر" كه در حال حاضر يك دانش آموز دبيرستاني است، در ادامه اظهارات خود مي گويد: من به دينم افتخار مي كنم و همواره بر بيشتر آموختن تعاليم دين مبين اسلام اصرار مي ورزم. با وجود اينكه در كشوري مسيحي هستم، اما بسياري از اطرافيانم به دين من احترام مي گذارند. من از تمام آنان سپاسگذارم.
وي همچنين افزود: در اين ماه رمضان، هر روز وقت تمرين كه وقت اذان مغرب ميشد، مربي تيم كه احترام زيادي براي من قائل است، دقايقي به من اجازه مي داد تا براي افطار كردن، تمرين را رها كنم. اين كار كمك زيادي به من مي كرد. حتي وقتي وقت نماز مي شود، تمرين متوقف شده و به من اجازه داده مي شود كه نماز بخوانم.
اين دختر جوان مسلمان در ادامه مي گويد: اميدوارم كه حجاب من براي ديگر الگو باشد. آرزو مي كنم كه ديگر دختران مسلمان هم با حجاب خود با قدرت وارد عرصه ورزش شوند تا ستاره شوند و به همگان نشان دهند كه حجاب هيچ گونه مانعي براي زنان مسلمان نيست.
موفقيت "بلقيس عبدالقادر" باعث شد كه "باراك اوباما" رئيس جمهور ايالات متحده آمريكا در مراسم افطاري كه در كاخ سفيد براي مسلمانان برگزار شد، در مورد او صحبت كند و وي را نمونه يك دختر موفق معرفي كند.
داستان عابد و ملك
اين حديث در اصول كافى است كه بعضى از ملائكه عابدى را در دامنه كوهسارى مىديدند كه آنى از عبادت فارغ نيست.بعد آن ملائكه يا آن ملك بر غيب اين شخص-يعنى بر آنچه كه ما مىگوييم نامه عمل،بر باطنش،بر حقيقت كارش،بر جزا و پاداش او-اطلاع پيدا كرد،ديد او جزا و پاداش بسيار اندكى دارد،و تعجب كرد،آدمى كه جز عبادت كارى ندارد چرا اينقدر پاداشش كم است؟!از خداى متعال سؤال كرد:خدايا اين عابد چرا اينقدر پاداشش كم است؟ به او وحى رسيد كه برو او را امتحان كن،به اينكه به صورت يك انسان مجسم شو،مدتى پيش او باش تا از نزديك او را بشناسى،آنوقت ما جوابت را مىدهيم.او به صورت يك انسان در آمد و رفت در نزديكى او،او هم شروع كرد به عبادت كردن.مدتى با او هم شكلى كرد تا كم كم با او انس گرفت و توانست باب سخن را با او باز كند.يك وقت اين ملك رو كرد به اين عابد،نگاه كرد به آن دره و آن دشت كه خيلى سبز و خرم بود و سبزه زيادى داشت و گفت:عجب جاى با صفايى است،چه جاى خوبى است براى عبادت!عابد جواب داد:بله،چه جاى خوبى است،ولى يك غصه هميشه در دل من هست و از اين غصه خيلى ناراحتم.گفت:چه غصهاى دارى؟گفت: اى كاش اين خداى ما يك الاغ سوارى مىداشت،مىفرستاد اينجا،ما برايش مىچرانديم. فرشته فهميد اين،معرفت در كارش نيست.عمل بى معرفت ارزشى ندارد. آدمى كه خدايى را عبادت مىكند كه درباره آن خدا فرض مىكند كه يك الاغ داشته باشد،چنين آدمى تمام عمر زحمت بكشد و جان بكند،چه ارزشى و چه اثرى دارد؟
آورده اند كه در بنى اسرائيل قحطى بود. زنى لقمه اى نان در دست داشت و در صحرا بود. كودكش هيمه جمع مى كرد. زن آن لقمه در دهن نهاد. درويشى حاضر بود، گفت : يا اءمة الله ! الجوع الجوع . زن آن لقمه را از دهن بيرون آورد و در دهن درويش نهاد. ناگاه گرگى درآمد و كودك وى را ربود. زن فرياد برآورد. حق تعالى فرشته اى فرستاد تا كودك وى را از گرگ بازاستد و پيش وى درآورد و گفت : بستان كه اين لقمه عوض آن لقمه است كه در دهن درويش نهادى.
اسحاق بن ابراهيم مى گويد: از امام صادق (ع ) شنيدم ، فرمود: رسول اكرم (ص ) به خانه (يكى از همسرانش ) ام سلمه رفت و در آنجا بوى معطر و خوشى به مشامش رسيد، فرمود: ((آيا حولاء (عطر فروش ) به اينجا آمده است ؟!)).
ام سلمه عرض كرد: آرى ، او همين جا است .
حولاء به حضور رسول خدا (ص ) رسيد و عرض كرد: ((پدرم و مادرم به فدايت باد، شوهرم ، از من دورى مى كند)) (براى عرض شكايت از شوهرم به اينجا آمده ام ).
پيامبر (ص ) فرمود: ((بر عطر و خوشبوئى خود براى شوهرت بيفزا)).
حولاء عرض كرد: ((آنچه كه از عطريات بوده ، استعمال كرده ام ، در عين حال شوهرم از من گريزان است )).
پيامبر (ص ) فرمود: اگر او مى دانست كه توجه (مهرانگيزش ) به تو چقدر پاداش دارد، چنين نمى كرد؟!.
حولاء عرض كرد: چه پاداشى در اين صورت ، براى او هست ؟
پيامبر (ص ) فرمود: ((وقتى او به تو توجه مى كند، دو فرشته او را در ميان مى گيرند، و پاداش او مانند كسى است كه در ميدان جنگ ، شمشير بدست گرفته تا با دشمن بجنگد، و وقتى كه او با همسرش آميزش مى كند، گناهان او همچون برگهاى درخت كه ريخته مى شود، مى ريزد، و وقتى كه غسل مى كند، از گناهان بيرون مى آيد)).
مقصود تویی!
نقل كردند: يكى از حاجى ها كه سواد هم نداشت ، در سفر حج ، يك دستگاه يخچال فريزر گرفت ، يكى از همراهان او، روى كارتن يخچال نوشت :
|
مقصود من از كعبه و بتخانه توئى تو |
|
مقصود توئى ، كعبه و بتخانه بهانه |
صاحب يخچال كه بى سواد بود، ندانست كه روى كارتن چه مطلبى نوشته شده است ؟!
يخچال را از عربستان سعودى به کشورش آورد، و در هر جا كه چشم مردم به آن شعر مى افتاد، لبخند تمسخرآميزى مى زدند، و مى گفتند: ((براستى كار بعضى حاجى ها اين گونه است ، كه هدف اصلى را رها كرده ، و اين سفر عظيم حج را با امور زودگذر مادى مى گذارنند، و مقصودشان يخچال و... است و حج و كعبه ، بهانه مى باشد)).
شخصى به پيغمبر صلى الله عليه و آله عرض كرد:
فلانى به ناموس همسايه (خائنانه ) نگاه مى كند و اگر امكان آن را داشته باشد از اعمال خلاف عفت نيز پروا ندارد.
رسول خدا صلى الله عليه و آله از اين قضيه سخت بر آشفت و فرمود:
- او را نزد من بياوريد!
شخص ديگرى گفت :
او از پيروان شما مى باشد و از كسانى است كه به ولايت شما و ولايت على عليه السلام معتقد است و نيز از دشمنان شما بيزار است .
پيغمبر گرامى صلى الله عليه و آله فرمود:
نگو او از پيروان شما است ، زيرا كه اين سخن دروغ است . چون پيروان ما كسانى هستند كه پيرو ما بوده و عملشان همانند عمل ما مى باشد.
ولى آنچه درباره اين مرد گفتى از اعمال و كردار ما نيست.(بحار، ج 68، ص 155.)
داستان تو به عیاض
فُضَيل بن عياض(1) مردى است كه در ابتدا دزد و شخص فاسقى بود او در كار خويش ، چنان اقتدارى داشت كه فاصله ابيورد و سرخس را ناامن كرده بود. امّا با همه آلودگى ها چون ذاتاً شايستگى داشت ، در اثر تحولات درونى ،تمام گناهان را كنار گذاشت ، توبه واقعى كرده و يكى از بزرگان عرفاء شد و تعدادى انسان صالح تربيت كرد.
در مورد علت توبه او نوشته اند كه وى ، در همان ايام جهالت ، عاشق دخترى شد و نيمه شب به قصد ربودن او هنگامى كه از ديوار خانه دختر، بالا رفت ، و بالاى ديوار قرار گرفت ، اتفاقاًصداى قرآن بگوشش رسيد كه در همسايگى آنخانه قرائت مى شد، چنانكه صداى قرآن بگوش فُضَيْل مى رسيد. او وقتى دقت كرد، شنيد كه اين آيه را مى خواند: (اَلَمْ يَاْنِ لِلَّذينَ امَنُوا اَنْ تَخْشَعَ قُلُوبُهُمْ لِذِكْرِ اللّهِ.): (2)آيا وقت آن نرسيده كه مدعيّان ايمان ، قلبشان براى خدا نرم و خاشع شود؟) يعنى تا كى قساوت قلب ؟ تا كى تجرّى و عصيان ؟ تا كى پشت بخدا كردن ؟ آيا وقت جدا شدن از گناهان نيست ؟ اين مرد كه اين جمله را در بالاى ديوار شنيد، گوئى به خود او وحى شد، گوئى همانجا گفت : خدايا چرا؟! وقتش رسيده است ، الان هم وقت آن است .))
از ديوار پائين آمد و بعد از آن ، دزدى ، شراب ، قمار و از تمام آلودگى ها توبه كرده و صفات زشت را كنار گذاشت . از همه بسوى خدا هجرت كرد، از همه دورى گزيد تا حدى كه براى او مقدور بود، اموال مردم را به صاحبانشان پس داد، حقوق الهى را ادا كرد و مُلقَّب به ((شيخ الحَرَم )) گرديد. (3)
1- فضيل بن عياض ابن مسعود (105 - 187) عارف و زاهد معروف است او اصالتاً اهل طالقان است . در سمرقند ولادت يافت و سپس به منظور كسب حديث به كوفه رفت . وى از امام ششم (ع ) و سفيان ثورى و ديگران حديث شنيد و فضيل بيش از هشتاد سال عمر كرده و در شهر مكّه درگذشت و همان جا مدفون شد. از وى سخنانى پندآميز در كتابهاى صوفيه نقل شده است ؛ و همچنين شيخ طوسى از وى ضمن اصحاب امام ششم نام برده است .
2 -حديد / 16.
-3 رجال طوسى ، ص 269 و فيات الاعيان ، 3 / 315
خلافكارى در پوشش قرآن
شخصى از بازار يك جعبه ميوه خريده و به منزل آورده بود. وقتى آنها را بررسى كرد با كمال تعجب مشاهده كرد كه ميوه هاى دشت و قشنگ ، روى جعبه چيده شده ولى هر چقدر به پائين مى رفت ، ميوه ها كوچكتر مى شدند. وى به عنوان اعتراض ، پيش فروشنده آمده و گفت : ((آقا! مى بخشيد!! ما روى جعبه را ديده و بر اساس آن پسنديده و به اين قيمت خريده ايم امّا متاءسّفانه ! زير آن با رويش يكى نيست ، آيا اخلاقاً و شرعاً اين كار درستى است ؟))
فروشنده حيله گر، در جواب اظهار داشت : ((آقاى عزيز! شما مگر قرآن نخوانده ايد؟)) گفت : ((چطور؟)) فروشنده گفت : ((شما وقتى قرآن را باز مى كنيد، اول سوره بقره ، با 286 آيه به چشم مى خورد و هر چقدر به آخر قرآن ، نزديك مى شويم سوره ها كوچكتر شده ، تا اينكه آخرين سوره ها را، با سه و يا چهار آيه ، مشاهده مى كنيد و ما هم طبق نظم قرآن عمل كرده ايم آيا اين كار ايراد دارد؟!))
|
ميزنى خود، پشت و پا بر راستى |
|
راستى از ديگران مى خواستى ؟ |
|
حد به گردن دارى و حدّمى زنى ؟ |
|
گر يكى بايد زدن صد مى زنى ؟ |
قضاوت
ابوحمزه ثمالى از حضرت باقر عليه السلام نقل ميكند كه ايشان فرمودند در بنى اسرائيل عالمى بود ميان مردم قضاوت ميكرد. همينكه هنگام مرگش رسيد بزن خود گفت وقتى كه من مردم مرا غسل ده و كفن كن و در سرير بگذار، رويم را بپوشان بعد از فوت او زنش همانكار را كرد و رويش را پوشانيد؛ پس از مختصر زمانى روى او را باز كرد تا يك بار ديگر او را ببيند. چشمش بكرمى افتاد كه بينى شوهرش را مى خورد و قطع ميكرد خيلى ترسيد شبانگاه او را خواب ديد. گفت از ديدن كرم ترسيدى ؟ زن جواب داد بسيار ترسيدم قاضى گفت اگر ترسيدى بدان آنچه از گرفتارى بمن رسيد فقط بواسطه ميل و علاقه ام بود نسبت به برادرت . روزى باطراف مورد نزاع خود براى قضاوت پيش من آمد و من در دل ميل داشتم حق با او باشد و گفتم خدايا حق را با او قرار بده ، اتفاقا پس از محاكمه حق هم با او بود و آشكارا مشاهده كردم كه حق با برادر تست ولى آنچه تو ديدى از رنج و عذاب آن كرم بواسطه همان ميل بود كه داشتم بحقانيت برادرت در منازعه اگر چه واقع هم همانطور بود.
انوار نعمانيه ، ص 15

دانشمند معظم جناب مقدس اردبيلى بسيار اتفاق مي افتاد كه از نجف اشرف بكاظمين مشرف ميشد و اين مسافت را هميشه باالاغ يا مركب کرایه مي پيمود. در يكى از اوقات مردى خدمت ايشان رسيد و در خواست كرد نامه ی را در كاظمين بشخصى برسانند. صاحب حیوان سوارى در آنجا نبود تا اجازه بگيرد بدينجهت در اين سفر پياده راه پيمود و الاغ را در جلو داشت و مي فرمود از صاحب سواری کرایه نگرافته ام براى حمل اين كاغذ.
به نقل ابوحمزه ثمالى ، امام سجاد (ع ) فرمود: مردى با خانواده اش سوار بر كشتى شد كه به وطن برسند، كشتى در وسط دريا درهم شكست و همه سرنشينان كشتى غرق شده و به هلاكت رسيدند، جز يك زن ( كه همسر همان مرد بود) او روى تخته پاره كشتى چسبيده و امواج ملايم دريا آن تخته را حركت داد تا به ساحل جزيره اى آورد، و آن زن نجات يافت و به آن جزيره پناهنده شد. اتفاقا در آن جزيره راهزنى بود بسيار بى حيا و بى باك ، ناگاه زنى را بالاى سرش ديد و به او گفت : تو انسانى يا جنى ؟
آن زن جريان خود را بازگو كرد، آن مرد بى حيا با آن زن به گونه اى نشست كه با همسر خود مى نشيند، و آماده شد كه با او زنا كند.
زن لرزيد و گريه كرد و پريشان شد. او گفت : چرا لرزان و پريشان هستى ؟
زن با دست اشاره به آسمان كرد و گفت افرق من هذا: ((از اين (يعنى خدا) مى ترسم )).
مرد گفت : آيا تاكنون چنين كارى كرده اى ؟
زن گفت : نه به خدا سوگند.
مرد گفت : ((تو كه چنين كارى نكرده اى ، و اكنون نيز من تو را مجبور مى كنم ، اين گونه از خدا مى ترسى ، من سزاوارترم كه از خدا بترسم )).
همانجا برخاست و توبه كرد و به سوى خانواده اش رفت و همواره در حال توبه و پشيمانى بسر مى برد.
تا روزى در بيابان پياده حركت مى كرد، در راه به راهب ( عابد مسيحيان ) برخورد كه او نيز به خانه اش مى رفت ، آنها همسفر شدند، هوا بسيار داغ و سوزان بود، راهب به او گفت : دعا كن تا خدا ابرى بر سر ما بياورد تا در سايه آن ، به راه خود ادامه دهيم .
گنهكار گفت : من در نزد خود كار نيكى ندارم تا جرئت به دعا و درخواست چيزى از خدا داشته باشم .
راهب گفت : پس من دعا مى كنم تو آمين بگو.
گنهكار گفت : آرى خوب است .
راهب دعا كرد و او آمين گفت ، اتفاقا دعا به استجابت رسيد و ابرى آمد و بالاى سر آنها قرار گرفت و سايه اى براى آنها پديد آورد، هر دو زير آن سايه قسمتى از روز را راه رفتند تا به دو راهى رسيدند و از همديگر جدا شدند، ولى چيزى نگذشت كه معلوم شد ابر بالاى سر آن جوان گنهكار قرار گرفت و از بالاى سر راهب رد شد. راهب نزد آن جوان آمد و گفت : تو بهتر از من هستى ، و آمين تو به استجابت رسيده نه دعاى من ، اكنون بگو بدانم چه كار نيكى كرده اى ؟ آن جوان ، جريان آن زن و توبه و خوف خود را بيان كرد، راهب به راز مطلب آگاه شد و به او گفت :
غفرلك ما مضى حيث دخلك الخوف فانظر كيف تكون فيما تستقيل .
((گناهان گذشته ات به خاطر ترس از خدا آمرزيده شد، اكنون مواظب آينده باش )).
شيخ عبدالسلام يكى از زهاد و عباد اهل سنت بود، به طورى كه نامش را جهت تبرك به پرچمهاى مى نوشتند. به اين صورت لا اله الا الله ، محمد رسول الله ، شيخ عبدالسلام ولى الله اين مرد روزى بالاى منبر گفت : هر كه مى خواهد از بهشت جايى بخرد بيايد. مردم ازدحام كردند و شروع به خريدن نمودند شيخ تمام بهشت را فروخت ، در آخر مردى آمد و گفت من دير رسيدم ، اموال زيادى دارم بايد يك جايى به من بفروشى ، شيخ گفت : ديگر محل خالى باقى نمانده مگر جاى خودم و الاغم ، درخواست كرد محل خودش را بفروشد و خود از جاى الاغش استفاده نمايد، شيخ قبول كرد آن محل را فروخت و در بهشت بدون مكان ماند.
روزى در نماز گفت : چخ چخ . بعد از نماز پرسيدند: چرا چخ چخ كردى ؟ گفت : هم اكنون كه در بصره هستم مكه را مشاهده مى كنم در حال نماز ديدم سگى وارد مسجدالحرام شد از اينجا او را چخ كرده بيرونش نمودم . مردم بسيار در شگفت شدند مقامش در نظر آنها بيشتر جلوه نمود. يكى از مريدان او، پيش زن خود كه شيعه بود آمد و جريان را نقل كرد. گفت خوب است مذهب تشيع را رها كنى ، زن جواب داد اشكالى ندارد ولى تو يك روز شيخ را با جمعى از مريدان دعوت كن تا در مجلس شيخ مذهب تو را بپذيرم . آن مرد خوشحال شد و فردا شيخ را دعوت كرد، وقتى همه ميهمانان آمدند، سفره را انداخت براى هر نفر مرغى بريان گذاشت ولى مرغ شيخ را در زير برنج پنهان كرد.
وقتى چشم شيخ به ظرفهاى مريدان افتاد ديد هر كدام يك مرغ بريان دارد و ظرف خودش مرغى ندارد، عصبانى شد و گفت : به من توهين كرده ايد چرا مرغ بريان براى من نگذاشته ايد؟ زن كه منتظر چنين فرصتى بود گفت : يا شيخ تو در بصره ادعا مى كنى ، سگى كه در مكه وارد مسجدالحرام شده مى بينى با اين همه مسافت و دورى راه ، اما در اينجا نمى بينى كه مرغ بريان در زير برنج است با اين فاصله كم ، شيخ از جا حركت كرده گفت : اين زن رافضيه خبيثه است و از مجلس بيرون رفت . مرد صاحبخانه تا اين جريان را مشاهده كرد مذهب خود را رها كرد و به مذهب زنش در آمد و شيعه شد.
برگرفته شده از : انوار نعمانيه ص 235
شقيق بلخى از عرفاى قرن دوم هجرى و معاصر هارون الرشيد، خليفه مقتدر عباسى است . از مهمترين تعاليم او به شاگردانش، توكل بود.
نقل است كه چون شقيق بلخى، قصد كعبه كرد و به بغداد رسيد، هارون الرشيد، او را نزد خود خواند. چون شقيق به نزد هارون آمد، هارون گفت: تو شقيق زاهدى؟ گفت: شقيق، منم، اما زاهد نيستم.
- مرا پندى ده!
- اگر در بيابان تشنه شوى، چنانكه به هلاكت نزديك باشى، و آن ساعت، آب بيابى، آن را به چند دينار مىخرى؟
- به هر چند كه فروشنده، بخواهد.
- اگر نفروشد مگر به نيمى از سلطنت تو، چه خواهى كرد؟
- نيمى از ملك خود را به او مىدهم و آب را از او مىگيرم تا در بيابان، بر اثر تشنگى نميرم .
- اگر تو آن آب بخورى، ولى نتوانى آن را دفع كنى، چه خواهى كرد؟
- همه اطبا را از هر گوشه مملكتم، جمع مىكنم تا مرا درمان كنند.
- اگر طبيبان نتوانستند، مگر طبيبى كه دستمزدش، نيمى از سلطنت تو باشد، چه خواهى كرد؟
- براى آن كه از مرگ، رهايى يابم، نيمى از ملك خود را به او مىدهم تا مرا درمان كند.
-اى هارون!پس چه مىنازى به ملكى كه قيمتش يك شربت آب است كه بخورى و از تو بيرون آيد؟
هارون، بگريست و شقيق را گرامى داشت .
برگرفته از: تذكرة الاولياء، ص 235 .
پيرمرد بهشتى
انس مى گويد: روزى در محضر رسول اكرم (ص ) نشسته بوديم ، حضرت بطرفى اشاره كرد و فرمود: عنقريب مردى از اين راه ميآيد كه اهل بهشت است . طولى نكشيد كه پيرمردى از آن راه رسيد در حاليكه آب وضوى خويش را با دست راست خشك ميكرد و به انگشت دست چپش نعلين خويش را آويخته بود. پيش آمد و سلام كرد. فرداى آنروز و همچنين پس فردا، رسول اكرم (ص ) همان جمله را تكرار كرد و همچنين پيرمرد از راه آمد.
عبدالله بن عمرو بن عاص كه هر سه روز در مجلس حضور داشت و سخن نبى گرامى را شنيده بود تصميم گرفت با وى تماس بگيرد و از عبادات و اعمال خيرش آگاه گردد و بداند چه چيز او را بهشتى ساخته و باعث رفعت معنويش شده است . از پى او راه افتاد و با وى گفت من از پدرم قهر كرده ام و قسم ياد نموده ام كه سه شبانه روز بملاقاتش نروم اگر موافقت ميكنى بمنزل شما بيايم و اين مدت را نزد تو بگذرانم . پيرمرد قبول كرد. پسر عمرو بن عاص بخانه او رفت و هر شب در آنجا بود. عبدالله مى گويد: در اين سه شب نديدم كه پيرمرد براى عبادت برخيزد و اعمال مخصوص انجام دهد فقط موقعيكه در بستر پهلو به پهلو ميشد ذكر خدا ميگفت . او تمام شب را ميآرميد و چون فجر طلوع ميكرد براى نماز صبح برميخاست ، اما در طول اين مدت از او درباره كسى جز خير و خوبى سخنى نشنيدم .
سه شبانه روز منقضى شد و اعمال پيرمرد آنقدر در نظرم ناچيز آمد كه ميرفت تحقيرش نمايم ولى خود را نگاهداشتم . موقع خداحافظى به او گفتم كه بين من و پدرم تيرگى و كدورتى پديد نيامده بود براى اين نزد تو آمدم كه سه روز متوالى از نبى اكرم (ص ) درباره ات چنين و چنان شنيده بودم ، خواستم تو را بشناسم و از عبادات و اعمالت آگاه گردم . اكنون متوجه شدم عمل بسيارى ندارى ، نميدانم چه چيز مقام تو را آنقدر بالا برده كه پيامبر گرامى درباره ات سخنانى آنچنانى گفته است . پيرمرد پاسخ داد جز آنچه از من ديدى عملى ندارم . پسر عمرو بن عاص از وى جدا شد و چند قدمى بيشتر نرفته بود كه پيرمرد او را صدا زد و گفت : اعمال ظاهر من همان بود كه ديدى اما در دلم نسبت بهيچ مسلمانى كينه و بدخواهى نيست و هرگز به كسيكه خداوند به او نعمتى عطا نموده است حسد نبرده ام . پسر عمرو بن عاص گفت : همين حسن نيّت و خيرخواهى است كه تو را مشمول عنايات و الطاف الهى ساخته و ما نمى توانيم اين چنين پاكدل و دگر دوست باشيم.
مجموعه ورام ، جلد اول ، صفحه 126
از ورق گردانى ليل و نهار انديشه كن
جمعيت از هر سو سيل آسا به مسجد جامع كوفه سرازير مى شدند صحنه كاملا غير عادى به نظر مى رسيد، و مى بايست چنين باشد، زيرا كه مردم زير چكمه ظلم بنى اميه به ستوه آمده بودند، و هر لحظه در انتظار برگشتن ورق تيره زمامداران اموى به سر مى بردند، و اينك شنيده اند كه مردى به نام ((سفاح )) يعنى خون ريز، ملقب گرديده و نامش عبدالله است و به دو واسطه ، نسبش به عبدالله بن عباس پسر عموى پيامبر اسلام (ص ) مى رسد، پرچم مخالفت بر ضد بنى اميه برافراشته و به نام او در مسجد جامع كوفه از مردم بيعت گرفته مى شود.
سفاح طرفداران بسيار پيدا كرد، آنچنانكه خود را براى مقابله و نبرد با مروان (آخرين خليفه اموى ) آماده ديد، عموى خود عبدالله بن على را فرمانده سپاه بيكرانى كرد و آن سپاه را به جنگ با مروان روانه ساخت . مروان به محض اطلاع از حركت سپاه سفاح ، با تشكيل سپاه از شهر ((حران )) حركت كرده تا با سپاه دشمن مقابله كند.
اين دو سپاه در منزلگاه ((زاب )) در كنار رود آبى در برابر هم قرار گرفتند آتش نبرد درگرفت و شعله ور شد، مروان خود و سپاه خود را در معرض شكست ديد، از اينرو با مركب خود از ميان سپاه بيرون جهيد و فرار را بر قرار اختيار كرد، بسيارى از سربازان او كه از مردم شام بودند بر اثر تعقيب سپاه سفاح ، به رودخانه كنار ((زاب )) افتادند و در آن غرق بحر فنا گشتند. نكته بسيار جالب ، علت فرار مروان است كه باعث فرار لشكريان او و در نتيجه علت سقوط حكومت هزار ماهه بنى اميه گرديد و آن اينكه مروان در بحبوجه گيرودار جنگ از سپاه خود جدا گشته ، در گوشه اى از بيابان از اسبش پياده شد تا ((ادرار)) كند، در همين لحظه ، ناگهان اسب رم كرد و به طرف سپاه مروان روان گشت ، سپاهيان او چون اسب را بى صاحب ديدند، تصور كردند كه مروان كشته شده است ، ناگزير دست از جنگ كشيده و دست جمعى به طرف بيابان فرار كردند.
بعضى از ظرفا اين حادثه شگفت را با اين جمله بيان مى كند:
ذهبت الدولة ببولة
يعنى دولت و شكوه بنى اميه با يك ادرار كردن از دست رفت .
مروان پس از اين فرار همانند سگ پاسوخته ، در اطراف شهرها و روستاها، سرگردان مى گشت ، مردم كه از او و اسلافش ، جز ستم و خيانت نديده بودند، به او اعتنا نكردند و در خانه ها پناهش ندادند.
عبدالله بن على به طرف شهر ((حران )) آمد و قصر مروان را در آنجا خراب كرد، و خزائن اموال او را در آنجا غارت نمود، سپس به جانب دمشق رفت و آن شهر را محاصره كرد و وليد بن معاوية بن عبدالملك را با عده بسيارى از مردم شام كشت . سپس در تعقيب مروان بطرف نهر اردن سفر كرد و در آنجا عده زيادى از بنى اميه را كه تعدادشان بيش از هشتاد نفر بود كشت .
مورخ معروف ((دميرى )) و غير او نقل كرده اند كه عبدالله فرمان داد كه فرشى بر روى كشتگان بنى اميه گستردند، آنگاه با افسران خود بر روى آن نشستند و طعام طلبيد و در همانجا غذا خوردند در حالى كه بنى اميه در زير آنفرش ناله مى كردند و جان مى دادند، عبدالله گفت : ((اين روز جبران آن روزى كه بنى اميه حضرت ابا عبدالله الحسين (ع ) را كشتند، ولى هرگز جبران آن را نخواهد كرد.))
ارابه زمان بهمين منوال مى چرخيد، تا اينكه طبق فرمان سفاح ، عمويش عبدالله ، ((صالح بن على )) را با عده اى ماءمور دستگيرى مروان كرد صالح پس از صدور اين فرمان ، با همراهان خود به تعقيب مروان پرداختند، تا آنكه وى را در قريه ((بونصر)) يافتند: بى درنگ او را محاصره كردند، به نقلى اين وقت شب بود، در اثناء درگيرى ، نيزه اى به تهيگاه او زدند كه او را از پاى درآورد، در اين هنگام سرش را از بدنش جدا نمودند و به زندگى كثيف و وجود پليد او خط بطلان كشيدند.
جالب توجه و عبرت انگيز، اينكه : مروان در اين بحران ، شنيده بود كه يكى از غلامانش رازى را نزد دشمن آشكار ساخته است ، زبان او را بريده و دور انداخته بود، و گربه اى آن را ديده و خورده بود، و پس از آنكه مروان كشته شد، سرش را قطع كردن و زبانش را بريدند و دور انداختند، همان گربه به سراغ آن زبان آمد و آن را خورد! اين است سرانجام آنانكه درست نينديشيدند و فرجام كار را نديدند.
برگرفته شده از : داستان باستان - آية الله حسين نورى
برون آريد از تابوت دستم
هنگامى كه اسكندر، نشانه هاى مرگ را در خود ديد، وصيتهائى كرد كه نخستين توصيه او اين بود وقتى جنازه اش را در ميان تابوت مى گذارند، دستش را از تابوت بيرون بياورند، تا مردم بدانند كه اسكندر از اين دنيا با دست خالى رفت و چيزى از متاع دنيا را با خود نبرد چنانكه در اشعار شعرا آمده است :
|
شنيدم در وصاياى سكندر |
|
كه گفتى با ارسطوى هنرور |
|
كه از روز زمين چون ديده بستم |
|
برون آريد از تابوت ، دستم
|
|
كه تا بينند مغروران سرمست |
مردم پيشقدم هستند
واقعا احساس كنيد خدمتگزاريد. انبيا اينطور احساس داشتند، انبيا خودشان را خدمتگزار مى دانستند نه اينكه يكى نبى اى خيال كنند حكومت دارد به مردم ، حكومت در كار نبوده ، اولياء بزرگ خدا، انبياء بزرگ همين احساس را داشتند كه اينها آمدند براى اينكه مردم را هدايت كنند، ارشاد كنند، خدمت كنند به آنها، شما هم احساس قلبى تان اين مطلب باشد كه واقعا ما آمديم كه به اين مردم خدمت كنيم و اين خدمت به مردم ، خدمت به خودتان است يعنى ما اگر اين مملكت را با اين وضعى كه الان دارد به پيش ببريم ، با اين حاضر بودن مردم در صحنه به پيش ببريم و با اين همراهى مردم با دولت ، هر قصه اى كه براى دولت پيش مى آيد مردم پيشقدم هستند، شما ملاحظه بفرمائيد پيشترها با فشار (الان هم جاهاى ديگر اينطور است با فشار) يك سربازى را مى بردند در جبهه ، شما ديديد كه به من گفته بودند كه شما بگوئيد، من نشده يك وقت صحبت كنم ، خودشان گفتند، به مجرد اينكه گفتند به اينكه ما سرباز لازم داريم ، ما اشخاص لازم داريم ، آنجا اينقدر جمعيت رفت اسم نوشت كه صدايشان در آمد كه نه نمى خواهيم ديگر بس مان است . در صورتى كه مى روند به جنگ ، مى روند به قتال ، مى روند به كشته شدن . يك همچو مملكتى كه اينطور شده است و به خواست خدا اين مطلب شده است ، با تاييد خدا اين مطلب شده است ، اين را بايد حفظش كرد. بايد قدرش را دانست . ما بايد خدمت بكنيم به اينها.
خاطره و حكايت از زبان حضرت امام خمينى قدس سره
تاءثير رحمت
در مسائل ملايمت و جهت رحمت بيشتر از خشونت تاءثير مى كند.
من در زمان اختناق رضا خانى وقتى در مدرسه فيضيه صحبت مى كردم ، آنگاه كه از جهنم و عذاب الهى بحث مى كردم همه خشكشان مى زد. ولى وقتى از رحمت حرف مى زدم مى ديدم كه دلها نرم مى شود و اشكها سرازير مى گردد و اين تاءثير رحمت است .
با ملايمت انسان بهتر مى تواند مسائل را حل كند تا با شدت .
خاطره و حكايت هااز زبان حضرت امام خمينى قدس سره
نمونه هاى حاكمان اسلامى
وقتى كه پيغمبر اكرم (ص ) آمد و ملت خودش را دعوت به توحيد كرد، چه جورى رفتارى كرد با مردم ، حتى با ذمى ها، حتى با آنهائى كه خلاف مذهب بودند چطور رفتار مى كرد. حضرت امير سلام الله عليه مى فرمايد كه : شنيدم كه يك لشكر (ظاهرا لشكر معاويه بوده است ) آمدند در كجا و يك خلخال از پاى يك ذميه ربودند، چه كردند - يك خلخال - از پاى يك زن يهودى يا نصرانى خلخال را ربوده اند و نقل است كه ايشان فرمودند: اگر انسان بميرد براى اين ، چيزى نيست . يك چنين انسانى ، ما يك چنين حاكمى مى خواهيم . ما دنبال يك چنين رژيمى مى گرديم كه حاكم آن ، سلطانش - وقتى كه - (من جسارت مى كنم كه حضرت امير (ع ) را بگويم سلطان ) حاكمش ، امامش ، آن كه سلطه اش بر مملكت ها از حجاز گرفته تا ايران ، تا مصر، تا كجا بوده است . نسبت به رعيت ، آنهم آن كسى كه خارج از مذهبش بوده اينطور عواطف داشته است و خودش وقتى همان روزى كه با ايشان بيعت كردند به سلطنت به اصطلاح و به امامت و خلافت ، همان روز، بعد از اينكه اين كار را كردند، آن كلنگش را برداشت رفت سراغ كارش كه كار مى كرد خودش با دست خودش . آنوقت مى كرد براى چى ؟ آن قنات را وقتى كه در آورد، يك كسى گفت كه مثلا مبارك است ، چه است . فرمود كه : مبارك براى ورثه است . بعد گفت بياوريد. وقف كرد آنجا را براى مستمندان . ما يك همچو حاكمى ، طالب يك همچنين حاكمى هستيم كه وقتى محاسبه حساب بيت المال را نشسته است و مى كند، يك چراغ (آن چراغ هاى آنوقت نفتى بوده است يا چه بوده يا پيه بوده است ، هر چه بوده است ) روشن بود و حضرت داشت حساب مى كرد بيت المال را، يك كسى آمد آنجا با حضرت خواست بنشيند صحبت ديگرى بكند، حضرت آن چراغ را خاموش كرد و فرمود كه : تا حالا من حساب بيت المال را مى كردم اين چراغ مال بيت المال است ، از مال بيت المال براى خودش صرف مى كردم ، حالا مى خواهى با من صحبت كنى و صحبت ديگرى است و ربطى به بيت المال ندارد، خوب چراغش را چرا ما روشن كنيم ؟
برگرفته شده از کتاب : خاطره و حكايت از زبان حضرت امام خمينى قدس سره
نوشتهاند: روزى اسكندر مقدونى، نزد ديوجانس آمد تا با او گفت و گو كند. ديوجانس كه مردى خلوت گزيده و عارف مسلك بود، اسكندر را آن چنان كه او توقع داشت، احترام نكرد و وقعى ننهاد . اسكندر از اين برخورد و مواجهه ديوجانس، برآشفت و گفت:
- اين چه رفتارى است كه تو با ما دارى؟ آيا گمان كردهاى كه از ما بىنيازى؟
- آرى، بىنيازم .
- تو را بىنياز نمىبينم .بر خاك نشستهاى و سقف خانهات، آسمان است . از من چيزى بخواه تا تو را بدهم .
- اى شاه!من دو بنده حلقه به گوش دارم كه آن دو، تو را اميرند . تو بنده بندگان منى .
- آن بندگان تو كه بر من اميرند، چه كسانىاند؟
- خشم و شهوت . من آن دو را رام خود كردهام؛ حال آن كه آن دو بر تو اميرند و تو را به هر سو كه بخواهند مىكشند. برو آن جا كه تو را فرمان مىبرند؛ نه اين جا كه فرمانبرى زبون و خوارى .
.مثنوى معنوى، چاپ نيكلسون، دفتر دوم، ابيات 1468 1465
انشاء الله منم!
فردی مقداری گوشت خرید و به منزل برد وبه خانمش گفت برای ظهر آبگوشت درست کن تا وقتی از کار بازگشتم بخوریم. زنش به او گفت بگو انشاء الله. مرد گفت این که انشاء الله گفتن نداره ظهر می آیم ابگوشت می خوریم. دست بر قضا، ظهر وقتی باز گشت مرد به خانه او را مامورین اشتباها به جای مجرم فراری دستگیرش کردند وبردند.
دوسه روز بعد معلوم شد که اشتباه شده ومرد را آزاد کردند. مرد به خانه بازگشت ودر زد . زنش از داخل خانه پرسید کیست ؟ مرد جواب داد: انشاء الله منم!
پندار غلط
یکی از شیوخ نیشابور، با جمعی از مریدان خود بر خری سوار واز راهی می گذشتند. ناگهان خر را بادی در گرفت و صدا اندر بپیچید. شیخ چنان بی تاب شد که شیون برداشت وجامه برتن درید.
یکی از همراهان پرسید چرا بی تابی می کنی؟ شیخ گفت : یک لحظه پیش، این همه مرید در پس وپیش خود دیدم ، سر به غروربرآوردم که با این مقام به پایه با یزید بسطامی رسیده ام ودر دنیای جاویدان نیز پایگاهی بس بلند خواهم داشت. در همین لحظه خر چنان کرد که شنیدید، بخود آمدم ، دیدم به خیره لاف زده ام وسخن به گزاف گفته ام که خری چنین پرده پندارم را از هم می درد.
بر گرفته شده از : داستان عارفان،ص،89
دو همشهرى به سفر مىرفتند . يكى هيچ نداشت و ديگرى پنج دينار با خود آورده بود . آن كه هيچ با خود نداشت، هر جا كه مىرسيد، مىنشست و مىخفت و مىآسود و هيچ بيم نداشت. آن ديگر، پيوسته مىهراسيد و يك دم از همشهرى خود جدا نمىشد.
در راه بر سر چاهى رسيدند .جايى ترسناك بود و محل حيوانات درنده و دزدان . صاحب دينارها، نمىآسود و آهسته با خود مىگفت: ((چكنم چكنم؟ )) از قضا، صداى او به گوش همراهش كه آسوده بود، رسيد . وى را گفت:اى رفيق!دينارهاى خود را دمى به من ده تا بنگرم. دينارها به دست او داد . دينارها را گرفت و همان دم در چاه انداخت و گفت: (( اكنون آسوده باش و ايمن بخسب و بيم به دل راه مده .)) صاحب دينارها، نخست بر آشفت و خواست كه رفيق راه را عتاب كند و غرامت بخواهد؛ اما چون به خود آمد، آرامشى در خود ديد كه بسى ارزندهتر از آن دينارها بود . پس سنگى به زير سر گذاشت و آسوده بخسبيد.
بر ساخته از: گزيده قابوسنامه، ص 190 .
عشق پيرى
يكى از پيران جهانديده مى گفت : روزى به يكى از قبايل عرب سر زدم ، در آنجا زنى خوش تركيب ديدم كه قامتى موزون و دلفريب داشت .از تماشاى قد و بالاى او دل از دست دادم ، به طورى كه گفتم :
اى زن ! اگر شوهر دارى خدا او را به تو ارزانى بدارد ولى ...
زن زيبا گفت : ولى چى ...؟ آيا در غير اين صورت ، تو خواستگار من هستى ؟
گفتم آرى ! زن گفت : تو قد و بالاى مرا ديدى ، ولى موى سر مرا نديده اى كه همگى سفيد است ! آيا حاضرى با زن گيس سفيدى ازدواج كنى ؟!
با شنيدن اين سخن افسار مركبم را گرفتم كه بر گردم و از پيشنهاد خود پشيمان شدم .
زن گفت : كجا مى روى ؟ صبر كن چيزى را به يادت بياورم .
گفتم : چه چيزى ؟
گفت : من هنوز به سن بيست سالگى نرسيده ام ، ولى خواستم به تو بفهمانم كه من همان نفرتى را از تو دارم كه تو از من پيدا كردى !
آوردهاند كه مدتى شيخ ابوسعيد و يارانش، سخت فقير شدند و وام بسيار بر گردن داشتند . شيخ به اصحاب گفت: آماده شويد كه به نيشابور رويم تا در آن جا ابوالفضل فراتى، وام ما را بگزارد . چون خبر به ابوالفضل رسيد، به استقبال شيخ و يارانش شتافت و سه روز تمام در خانه خود، از آنان پذيرايى كرد . روز چهارم، پيش از آن كه ابوسعيد، چيزى بگويد يا اشارهاى كند، پانصد دينار به وى داد تا قرض خود بدهد. دويست دينار ديگر نيز افزود تا در راه، زاد و توشه داشته باشند.
ابوسعيد به ابوالفضل فراتى گفت: تو را چه دعايى كنم؟ گفت: خود دانى . شيخ گفت: خواهى كه از خدا بخواهم كه دنيا را از تو بگيرد تا بدان مشغول نشوى؟ فراتى گفت: نه يا شيخ؛ زيرا اگر من را مال نبود، تو بدين جا نمىآمدى و نمىآسودى و وام خود نمىگزاردى . شيخ گفت: (( خدايا!او را به دنيا باز مگذار و دنيا را زاد راه او گردان نه وبال او .))
برگرفته از: اسرار التوحيد، ص 245 .
محمد بن سيرين، مشهور به (( ابن سيرين )) فقيه، محدث و خوابگزار (معبر) بزرگ قرن اول و دوم هجرى است . در بصره به دنيا آمد و در همان شهر به سال 110 ه.ق درگذشت. در تعبير خواب، شهرت جهانى دارد . ابن سيرين، كسى را گفت: ((چگونهاى؟ )) گفت: (( چگونه است حال كسى كه 500 درهم بدهكار است، عيالوار است و هيچ چيز ندارد؟ ))
ابن سيرين به خانه خود رفت و 1000 درهم با خود آورد و به وى داد و گفت: (( پانصد درهم به طلبكار ده و باقى را خرج خانه كن، و لعنت بر من اگر پس از اين حال كسى را بپرسم!)) گفتند: (( مجبور نبودى كه قرض و خرج او را دهى . )) گفت: ((وقتى حال كسى را بپرسى و او حال خود بگويد و تو چارهاى براى او نينديشى، در احوالپرسى منافق باشى . ))
برگرفته از: غزالى، كيمياى سعادت، ج 1، ص 440
يكى را در پيش رسول (ص) مىگفتند كه ((وى بسيار نيرومند است .))
گفت: چرا؟
گفتند: با هر كه كشتى گيرد، وى را بيفكند و بر همه كس غالب آيد . رسول (ص) گفت: قوى و مردانه آن كس است كه بر خشم خود غالب آيد، نه آن كه كسى را بر زمين بيفكند .
سهل دان شيرى كه صفها بشكند
شير آن است كه خود را بشكند
برگرفته از: غزالى، كيمياى سعادت، ج 2، ص 540 .
يوسف ، يوسف
در تفاسير چنين حكايت مى كنند، وقتى كه زليخا بر حضرت يوسف عليه السلام غضب كرد به غلام و خادم خود دستور داد چند تازيانه به يوسف عليه السلام بزند!
غلام تازيانه را بر زمين مى زد و فقط يك تازيانه به بدن يوسف عليه السلام زد!
زليخا فورا از خانه بيرون دويد و فرياد زد يوسف را مزن ، اين تازيانه را كه الان زدى درد آن به قلبم وارد شد و گويا مرا زدى نه يوسف را.
باز نقل مى كنند روزى زليخا حجامت كرد وقتى خون بزمين ريخت در تمام اجزاء خون نوشته شده بود، يوسف ، يوسف عليه السلام .
عشق به نماز يا عشق به گوهر شاد
گوهر شاد خانم ، (همسر شاهرخ ميرزا كه به منطقه وسيعى از ايران حكومت مى كرد) به فكر ساختن مسجدى در كنار بارگاه ملكوتى امام رضا (عليه السلام ) افتاد. به اين منظور تمام خانه ها و زمين هاى اطراف حرم را خريدارى كرد. ( مسجد كوهر شاد كنوني البته اين خانم بزرگ مسجدي به همين نام و به همين زيباي در هرات افغانستان نيز ساخته است – مشق عاشقي)
ساختمان مسجد شروع شد و گوهر شاد خانم هر چند روز يكبار جهت سركشى به ساختمان و محل كار مى رفت و دستورات لازم را به معماران و استاد كاران و مهندسان مى داد.
روزى براى سركشى ساختمان مسجد رفته بود باد مختصرى وزيدن گرفت و گوشه چادر خانم به وسيله باد كنار رفت ، يكى از كارگرها چهره زيبا و جذاب او را ديد و دل باخته او شد.
اما جراءت اظهار نظر او نبود؛ زيرا ترس آن داشت كه او را اعدام كنند.
دو سه روزى نگذشت كه آن كارگر بى چاره مريض شد و پرستارش تنها مادر دردمندش بود. طبيب از علاج او عاجز شد، مادر مهربان كنار بستر يگانه فرزندش گريه مى كرد، فرزند چاره اى نديد جز اينكه دردش را به مادر مهربان اظهار كند.
مادر ساده دل و ساده لوح ، براى رفع اين مشكل به گوهر شاد خانم مراجعه كرد و درد فرزندش را با او در ميان گذاشت و گفت : اى خانم ! اگر براى نجات فرزندم كارى نكنى تنها پسرم از دستم مى رود.
گوهر شاد خانم به آن مادر سوخته گفت : چرا اين مطلب را زودتر با من در ميان نگذاشتى تا بنده اى از بندگان خدا را از گرفتارى نجات دهم .
آن گاه گفت : اى مادر! به خانه برو و سلام مرا به فرزندت برسان و به او بگو: من حاضرم با تو ازدواج كنم ، ولى شرطى را من بايد رعايت كنم و شرطى را تو بايد رعايت كنى .
اما شرطى را كه من رعايت كنم ، جدايى از شاهرخ ميرزا است و شرطى را كه تو بايد مراعات كنى ، پرداختن مهريه به من است و مهريه من اين است كه چهل شبانه روز در محراب ، زير اين گنبد مسجد نماز بخوانى .
مادر به خانه برگشت و داستان را براى پسر خود تعريف كرد. پسر از شدت تعجب خيره شد و از اين خبر، آن چنان شادمان شد كه به زودى از بستر بيمارى برخاست و با كمال شوق قبول كرد كه اين مهريه را بپردازد و پيش خود گفت : چهل روز كه چيزى نيست ! اگر چند سال به من پيشنهاد مى شد حاضر به اجراى آن بودم .
در اين صورت به محراب مسجد رفت و چهل شبانه روز در آن جا به نماز مشغول شد به اميد آنكه به وصال گوهر شاد خانم برسد.
ولى به تدريج علاقه اش به خانم از بين رفت و به عشق الهى گرفتار شد.
پس از چهل شبانه روز، نماينده گوهر شاد خانم به محراب عبادت او رفت تا مژده ازدواج را به او بدهد، ولى متوجه شد كه حال او تغيير كرده است و ديگرى اثرى از عشق و علاقه به گوهر شاد خانم در او باقى نمانده است .
نماينده گوهر شاد به او گفت : من از طرف گوهر شاد خانم مژده ازدواج با او را آورده ام .
آن جوان گفت : به خانم بگو من روز اول عاشق تو بودم ولى ديگر عاشق تو نيستم بلكه عاشق خدا و نماز شده ام .
راستى عجيب است ، راهنمايى آن زن بزرگوار را ببينيد كه براى علاج هواى نفس چه نسخه اى مى دهد و اثر نماز را ببينيد با اين كه آن جوان در اول كار از راه حقيقت دور بود ولى عاقبت هدايت شد.
همكاري با دشمن شيعيان در پاكستان
خصومت و دشمني طالبان عليه شيعيان براي همگان روشن و عيان است. وقتي طالبان در افغانستان حكومت ميكردند، هر چه بيشتر سعي كردند كه شيعيان افغانستان را مورد ظلم و كشتار قرار دهند و اگر ميتوانستند آنها را نابود ميكردند. آنها "استاد شيخ عبد العلي مزاري " روحاني برجسته و مبارز شيعه(رهبر حزب وحدت اسلامي افغانستان) را در اسارت به شهادت رساندند و سپس شيعيان " قوم هزاره " را در افغانستان مورد حمله و كشتار جمعي قرار دادند و زنان قوم هزاره را در شهر " اسپن بولدك " براي فروش گذاشتند و به كنيزي خود در آوردند.
چون طالبان هيچ وقت قدرت و اختيار پاكستان را در دست نداشتند، لذا عمليات آنان را ميتوان بصورت حملات انتحاري به شيعيان پاكستان مشاهده كرد. حملات انتحاري به مراسم اقامه نماز جمعه و مراسم عزاداري حسيني در شهر كويته (ايالت بلوچستان) و كشتار شخصيتهاي برجسته شيعيان اين شهر از نگاه رسانه ها هرگز پوشيده نيست.
طالبان در ايالت سرحد در شمال غرب اين كشور شيعيان را در جولانگاه خود قرار دادهاند. صدها تن از شيعيان ايالت سرحد در حملات انتحاري، انفجار بمب و تير اندازي در شهرهاي مختلف از جمله پيشاور، پاراچنار، هنگو، كوهات، كرم ايجنسي و ديره اسماعيل خان توسط طالبان به شهادت رسيدهاند و تعداد چشمگيري گروگان گرفته شدند كه تا اكنون به خانههاي خود برنگشته اند و دولت در اين زمينه هيچ كمكي به خانواده هاي داغديده نكرده است.
شيعيان در پارا چنار و كرم ايجنسي در حال جنگ در مقابل شبه نظاميان طالبان هستند. زندگاني آنان روز به روز سختتر ميشود و تاكنون صد ها جوان رعنا لباس گلرنگ شهادت را به تن خود كردهاند. همچنين طالبان مسئوليت حملات انتحاري در مراسم عزاي حسيني(ع) در شهرهاي "ديره غازي خان " و "چكوال " را به عهده گرفتند كه در آن حملات بيش از 300 نفر شهيد و زخمي شدند.
( بخش از " گزارش خبرنگار فارس از تأسيس خلافت طالباني در دره سوات پاكستان" )
سناريويي طالبان براي كوچاندن شيعيان از پاراچنار
طالبان پاكستان در منطقه پاراچنار 15تن از شيعيان را گروگان گرفته و براي آزادي آنها تصاحب زمينهاي كشاورزي و خانههايشان را خواستار شدهاند.
به گزارش خبرنگار خبرگزاري فارس در پاراچنار، شبه نظاميان طالبان به رهبري "فضل الرحمن " در منطقه قبايلي پاراچنار 15 تن از شيعيان را به گروگان گرفته و براي آزادي آنها شروطي را مطرح كردهاند.
15 تن از شيعيان شهر پاراچنار در حالي توسط تروريستهاي طالبان در اين منطقه قبايلي به گروگان گرفته شده اند كه اكثر آنها از طبقه فقير و كارگر بوده و تنها برخي از آنها كشاورز هستند.
طالبان براي آزادي آنها ابتدا درخواست پول كردهاند و حتي در برخي موارد مبلغي معادل 10 ميليون تومان در خواست كردهاند اما پس از اطلاع از فقر آنها شرط كردهاند كه بايد زمين كشاوزري و خانه شخصي خود را به آنها واگذار كنند.
هنوز اين گروگان گيري به پايان نرسيده و اين افراد گروگان طالبان هستند.
سناريوي كوچاندن و فشار بر شيعيان در منطقه قبايلي پاراچنار كه از سال 2007 با حمله انتحاري و جنگ دو ماهه شدت يافت و بيش از 600 شهيد نيز بر جاي گذاشت، اين روزها به گروگان گيري و باج خواهي از آنها تغيير يافته است.
دولت پاكستان نيز در واقع با سكوت خود نه تنها به درخواست شيعيان براي دستگيري عاملان اين ماجرا و توقف اين اقدام غير انساني اقدام نميكند بلكه با آزاد گذاشتن طالبان در اين منطقه زمينه چنين اقداماتي را نيز فراهم كرده است.
بسياري از شيعيان فقير و بي بضاعت كه در قبال آزادي عزيزانشان همه اموال و دارايي خود را از دست دادهاند، مجبور شدهاند از پاراچنار كوچ كنند و در شهرهاي هنگو و پنجاب آواره شوند.
عشق به نماز يا عشق به دختر شاه
گفته شده است : در كنار شهرى خاركنى زندگى مى كرد كه فقر و فاقه و بدبختى به شدت او را محاصره كرده بود.
روزها در بيابان ، همراه با زحمت فراوان مشغول خار كنى بود، پس از به دست آوردن مقدارى خار آن را به پشت خود مى انداخت و به شهر مى آورد و به قيمت كمى مى فروخت .
روزى در ضمن كار صداى دور شو، كور شو شنيد. جمعيتى را با آرايش فوق العاده در حركت ديد براى تماشا به كنارى ايستاد، دختر زيباى امير شهر به شكار مى رفت و آن دستگاه با عظمت از براى او بود و او را همراهى مى كردند.
در اين هنگام چشم جوان خار كن به جمال خيره كننده دختر افتاد و به قول معروف دل و دين خود را در برابر زيبائى خيره كننده او يك جا از دست داد.
قافله عبور كرد و جوان ساعت ها در اندوه و حسرت آن دختر مى سوخت . ديگر توان كار كردن نداشت ، لنگان لنگان به طرف شهر حركت كرد.
ادامه مطلب

بد خلقى
آدمـى بـايـد سعى كند تا اخلاق و سيرت درونى خود را همچون ظاهر خود زيبا و پسنديده سازد. بدخلقى صفت ناپسندى است كه زندگى انسان را تيره و تار مى كند. ورود بدخُلقى در محيط زنـدگـى خـانـوادگـى مـوجـب عـوارض مـنـفـى بـى شـمـارى مى گردد كه در قالب تند خويى ، گرفتگى چهره ، بى حوصلگى ، اخم و بهانه گيرى نمايان مى شود.
بداخلاقى يكى از آفات ويرانگر زندگى خانوادگى است ؛
حضرت على (ع ) فرمود: (مَنْ ساءَ خُلْقُهُ مَلَّهُ اَهْلُهُ) هـر كـس بـداخـلاق بـاشـد، خـانـواده اش از او نـاراحـت و ملول مى شود.
پسر ادهم و تحمل بد خلقى ديگران
نقل كرده اند كه ابراهيم بن ادهم رحمة الله عليه وقتى به راهى مى رفت ، سوارى پيش وى باز آمد و پرسيد از وى كه آبادانى كجاست ؟ ابراهيم اشارت كرد به گورستان و گفت كه آبادانى آن است .
ترك پنداشت كه وى افسوس مى دارد ، در خشم شد و او را مى زد تا سر وى بشكست ، چون از وى درگذشت با وى گفتند كه اين كس كه تو او را بزدى خواجه ابراهيم بن ادهم بود ، ترك بيامد و عذر از وى مى خواست ، ابراهيم گفت : آن وقت كه تو مر مى زدى ، من ترا از خداى عزوجل درخواستم تا ترا اهل بهشت گرداند .
گفت از بهر چه چنين كردى با وجود چنين كارى كه من با كردم ؟ !
ابراهيم گفت : از بهر آن كه من دانستم كه بدين كه تو مرا مى زدى من ثواب يابم ، پس نخواستم كه نصيب من از تو خير باشد و نصيب تو از من شر ! !
انواع دوستان
دوستان پَرِكاهى : هر جائى و بى محتوى و بى بند و بار.
دوستان شكمى : كه رفيق ديگران در مال و خوراكيها هستند.
دوستان زنبورى : همانند زنبور به ديگران نيش و متلك مى زنند.
دوستان بوقلمونى : همانند بوقلمون ، ملّون و رنگارنگ هستند.
دوستان جنگى : دعوايى و جنجال به پا كن و آشوبگر هستند.
دوستان پارسالى : به كسانيكه دوستى ، آنان كمرنگ و بى تفاوت شده باشد.
دوستان آيينه اى : همانند آيينه بيان كننده صحيح عيب دوستان هستند.
دوستان پروانه اى : همانند پروانه به دور انسان مى چرخند.
يحيى پسر زكرياى نبى (ع) ابليس را ديد، گفت: (( كيست كه وى را دشمنتر دارى، و كيست كه وى را دوستتر مىدارى؟ )) ابليس گفت: ((پارساى بخيل را دوستتر دارم، كه او جان همى كند و طاعت همى كند، اما بخل وى آن همه باطل گرداند . و فاسق بخشنده را دشمنتر دارم كه او خوش همى خورد و خوش زندگى كند، و همى ترسم كه خداى تعالى بر وى به سبب سخاوتش، رحمت كند . و وى را توبه دهد.))
و يك روز على (ع) بگريست.
گفتند: (( چرا گريستى؟ ))
گفت: ((هفت روز است كه هيچ مهمان، به خود نديدهام .))
- غزالى، كيمياى سعادت، ج 2، ص 172 .با اندكى تغيير در الفاظ
جعفر بن يونس، مشهور به ((شبلى )) ( 335- 247) از عارفان نامى و پر آوازه قرن سوم و چهارم هجرى است . وى در عرفان و تصوف شاگرد جنيد بغدادى، و استاد بسيارى از عارفان پس از خود بود.
در شهرى كه شبلى مىزيست، موافقان و مخالفان بسيارى داشت . برخى او را سخت دوست مىداشتند و كسانى نيز بودند كه قصد اخراج او را از شهر داشتند. در ميان خيل دوستداران او، نانوايى بود كه شبلى را هرگز نديده و فقط نامى و حكايتهايى از او شنيده بود. روزى شبلى از كنار دكان او مىگذشت. گرسنگى، چنان، او را ناتوان كرده بود كه چارهاى جز تقاضاى نان نديد. از مرد نانوا خواست كه به او، گردهاى نان، وام دهد . نانوا برآشفت و او را ناسزا گفت. شبلى رفت.
در دكان نانوايى، مردى ديگر نشسته بود كه شبلى را مىشناخت . رو به نانوا كرد و گفت: (( اگر شبلى را ببينى، چه خواهى كرد؟ )) نانوا گفت: (( او را بسيار اكرام خواهم كرد و هر چه خواهد، بدو خواهم داد.)) دوست نانوا به او گفت: (( آن مرد كه الآن از خود راندى و لقمهاى نان را از او دريغ كردى، شبلى بود . )) نانوا، سخت منفعل و شرمنده شد و چنان حسرت خورد كه گويى آتشى در جانش برافروختهاند . پريشان و شتابان، در پى شبلى افتاد و عاقبت او را در بيابان يافت . بىدرنگ، خود را به دست و پاى شبلى انداخت و از او خواست كه بازگردد تا وى طعامى براى او فراهم آورد . شبلى، پاسخى نگفت . نانوا، اصرار كرد و افزود: (( منت بر من بگذار و شبى را در سراى من بگذران تا به شكرانه اين توفيق و افتخار كه نصيب من مىگردانى، مردم بسيارى را اطعام كنم . )) شبلى پذيرفت.
شب فرا رسيد . ميهمانى عظيمى برپا شد . صدها نفر از مردم بر سر سفره او نشستند . مرد نانوا صد دينار در آن ضيافت هزينه كرد و همگان را از حضور شبلى در خانه خود خبر داد .
بر سر سفره، اهل دلى روى به شبلى كرد و گفت: (( يا شيخ!نشان دوزخى و بهشتى چيست؟ )) شبلى گفت: ((دوزخى آن است كه يك گرده نان را در راه خدا نمىدهد؛ اما براى شبلى كه بنده ناتوان و بيچاره او است، صد دينار خرج مىكند!بهشتى، اين گونه نباشد . ))
برگرفته از: عطار نيشابورى، الهى نامه ص 72 71 .
دلسوختهاى هر شب خدا را مىخواند و ذكر ((الله )) از دهان او نمىافتاد. در همه حال لفظ ((الله )) بر زبان داشت و يك دم از اين ذكر، نمىآسود.
شبى شيطان به سراغش آمد و گفت: ((اين همه الله را لبيك كو؟ چگونه او را اين همه مىخوانى و هيچ پاسخ نمىشنوى؟ اگر در اين ذكر، سودى بود، بايد ندايى مىشنيدى و لبيكى مىآمد.))
مرد، شكسته دل شد و به خواب رفت . در خواب حضرت خضر را ديد كه به او مىگويد: ((چه شد كه از ذكر بازماندى؟ ))
گفت: (( همه عمر او را خواندم، هيچ پاسخ نشنيدم. اگر بر در كسى چند بار بكوبند، پاسخى شنوند . من سالها است كه الله مىگويم و لبيك نمىشنوم. ترسم كه مرا از خود رانده باشد و سزاوار لبيك نباشم .)) خضر گفت: ((هرگاه كه او را خواندى، او تو را پاسخ گفته است .))
گفت: چگونه؟ گفت: ((همين كه او را مىخوانى، او تو را حال و توفيق داده است كه باز بيايى و الله بگويى . آن الله گفتنهاى تو، لبيكهاى خدا است . اگر رد باب بودى، آن توفيق نمىيافتى كه باز آيى و باز او را بخوانى . بدان كه اگر در دل تو سوز و دردى است، آن سوز و گدازها، همان فرستادگان خدا هستند كه از جانب خدا تو را پاسخ مىگويند و به درگاه او مىكشانند.
تو نيز بخواب
سعدى (690 606 ه.ق) در كتاب گلستان، خاطرات زيبايى از دوران جوانى و كودكى خود نقل مىكند كه گاه بسيار نكتهآموز و دلانگيز است . در يكى از اين خاطرات مىگويد:
ياد دارم كه در ايام كودكى، اهل عبادت بودم و شبها بر مىخاستم و نماز مىگزاردم و به زهد و تقوا، رغبت بسيار داشتم .شبى در خدمت پدر رحمة الله عليه نشسته بودم و تمام شب چشم بر هم نگذاشتم و قرآن گرامى را بر كنار گرفته، مىخواندم . در آن حال ديدم كه همه آنان كه گرد ما هستند، خوابيدهاند . پدر را گفتم: از اينان كسى سر بر نمىدارد كه نمازى بخواند. خواب غفلت، چنان اينان را برده است كه گويى نخفتهاند، بلكه مردهاند . پدر گفت: (( تو نيز اگر مىخفتى، بهتر از آن بود كه در پوستين خلق افتى و عيب آنان گويى و برخود ببالى.))
برگرفته از: سعدى، گلستان، باب دوم، ص 74 .
زاهدى، مهمان پادشاهى بود . چون به طعام نشستند، كمتر از آن خورد كه عادت او بود و چون به نماز برخاستند، بيش از آن خواند كه هر روز مىخواند، تا به او گمان نيك برند و از زاهدانش پندارند.
وقتى به خانه خويش بازگشت، اهل خانه را گفت كه سفره اندازند و طعام حاضر كنند تا دوباره غذا خورد. پسرى زيرك و خردمند داشت . گفت: ((اى پدر!تو اكنون در خانه سلطان بودى؛ آن جا طعام نبود كه خورى و گرسنه به خانه نيايى؟ ))
پدر گفت: (( بود؛ ولى چندان نخوردم كه مرا عادت است تا در من گمان نيك برد و روزى به كارم آيد . ))
پسر گفت: ((پس برخيز و نمازت را هم دوباره بخوان كه آن نماز هم كه در آن جا كردى، هرگز به كارت نيايد .))
برگرفته از: سعدى، كليات، گلستان، ص 73.
از بركت صلوات
در كتاب رياض الاذهان آورده اند، كه زنى دختر خود را بعد از مردن در خواب ديد كه به عقاب اليم گرفتار است ، بيدار گشته ناله و زارى بسيار كرد، بعد از يك شبانه روز ديگر، نيز او را در خواب ديد، كه خوش و شادان و در روضه رضوان مى خراميد، پرسيد: كه اى دختر چه حال بود كه يك وقت تو را در خواب ديدم در عذاب و شدت بودى و امروز در فراهت و راحت هستى ، دختر گفت : اى مادر به جهت جرايم خود، در عذاب بودم اما در اين روزها مؤ منى صالح بر قبرستان ما گذر نموده و چند مرتبه صلوات ذكر كرد و ثوابش را به اهل قبور بخشيد، حق تعالى به بركت صلواتها عذاب را از اهل قبور برداشت و به نعمت و سرور مبدل فرمود.
كشكول النور: ج 1، ص 28
بشر بن منصور، يك روز نماز مىگزارد . كسى كنار او نشسته بود و نماز وى را مىنگريست . پيش خود، بشر را تحسين مىكرد و حسرت مىخورد . از درازى سجدهها و حالت او در نماز تعجب مىكرد و در دل، به او آفرين مىگفت.
بشر نماز خود را پايان داد و همان دم، رو به مردى كه در گوشه نشسته بود و او را مىنگريست، كرد و گفت: ((اى جوانمرد!تعجب مكن . كسى را مىشناسم كه چون به نماز مىايستاد، فرشتگان صف در صف مىايستادند و به او اقتدا مىكردند. اكنون در چنان حالى است كه دوزخيان نيز از او ننگ دارند.)) مرد گفت: (( او كيست؟ )) گفت: ((ابليس .))
بزرگى گفت: (( اگر همه شب بخوابيد و بامداد در دل بيم داشته باشيد، بهتر از آن است كه همه شب تا صبح عبادت كنيد و بامداد، گرفتار عجب و كبر باشيد . اول گناه كه پديد آمد، كبر بود كه از شيطان سر زد .))
گويند در بنى اسرائيل، مردى بود كه مىگفت: من در همه عمر، خدا را نافرمانى كردهام و بس گناه و معصيت كه از من سر زده است؛ اما تاكنون زيانى و كيفرى نديدهام . اگر گناه، جزا دارد و گناهكار بايد كيفر بيند، پس چرا ما را كيفرى و عذابى نمىرسد!؟
در همان روزها، پيامبر قوم بنى اسرائيل، نزد آن مرد آمد و گفت: (( خداوند، مىفرمايد كه ما تو را عذابهاى بسيار كردهايم و تو خود نمىدانى!آيا تو را از شيرينى عبادت خود، محروم نكردهايم؟ آيا در مناجات را بر روى تو نبستهايم؟ آيا اميد به زندگى خوش در آخرت را از تو نگرفتهايم؟ عذابى بزرگتر و سهمگينتر از اين مىخواهى؟ ))
برگرفته از: جامى، نفحات الانس،
كسى از خدا گنج بىرنج خواست . بسى التجا كرد و دعا خواند و اشك ريخت. شبى در خواب ديد كه فرشتهاى به او مىگويد: ((فردا به گورستان شهر رو . آن جا بر مزار فلان آدم بايست و رو جانب مشرق كن . تيرى در كمان بگذار و بينداز. هر جا تير افتد، آن جا گنج است . ))
از خواب برخاست و چنان كرد كه در خواب ديده بود؛ اما گنجى نيافت. خبر به پادشاه رسيد . او نيز تيراندازانى گمارد تا تير به مشرق اندازند و هر جا تيرها مىافتاد، مىكندند؛ باز گنجى يافت نشد.
مرد فقير به خانه آمد و به درگاه خدا ناليد كه (( پس از عمرى، مرا گنجى نمودى، اما باز ندادى . گنج نيافتم و رسواى شهر نيز شدم .)) خوابيد و دوباره همان فرشته را به خواب ديد .
گفت: آنچه گفتى به جا آوردم، اما گنج نيافتم.
فرشته گفت: (( نه؛ آنچه ما گفتيم به جا نياوردى . آنچه خود پنداشتى، كردى . ما گفتيم كه تير در كمان بگذار، نگفتيم كمان را بكش . اگر تير در كمان مىگذاشتى و رها مىكردى، تير پيش پاى تو مىافتاد و تو گنج را زير پاى خود مىيافتى .))
صبح برخاست و اين بار همان كرد كه در خواب به او الهام شده بود. گنج يافت و دانست كه هر چه از خير و نيكى است، نزديك است و مردمان بىسبب به راههاى دور مىروند تا خيرى كسب كنند يا توشهاى براى آخرت بيندوزند .
برگرفته از: مثنوى معنوى، دفتر ششم .
يار در خانه و ما گرد جهان مىگرديم
آب در كوزه و ما تشنه لبان مىگرديم
صائب تبريزى
شفا يافتن چهار تن از بیماران لا علاج درافغانستان
مسئولان روضه مبارک حضرت علی(ع) در مزار شريف افغانستان می گویند چهار تن از بیماران نا علاج در مراسم افراشتن جهنده ( علم)مولا علی(ع) در شهر مزار شریف، در روز اول نوروز شفا يافته اند.
به گزارش آژانس خبري روز، این افراد، فلج، نابینا و گنگ بوده که هم زمان با افراشتن جهنده مولا علی(ع) صحت مند شده اند.
عتیق الله انصاری، رئیس روضه مبارک گفت: «کسانی که به منظور صحت یابی به آستان مطهر حضرت علی(ع) می آیند، به نیت و اخلاص آنان ارتباط دارد و اگر نیت پاک داشته باشند، حتما نتیجه آن را خواهند دید.»
وی در مورد شفا يافتن چهار تن از بیماران که تعداد زیادی از شهروندان نیز در صحنه، شاهد بوده اند، گفت: «در نوروز امسال، چهار تن در حین افراشتن جهنده، شفا یافته اند.»
انصاری، شفایابی این مریضان را نشانه اي از قدرت خداوند دانست که به وسیله کرامت حضرت علی (ع) ظاهر گردیده است.
بر مبنای معلومات ریاست روضه مبارک، دو مریض فلج از ناحیه پا، یک نابینا و یک گنگ مادر زاد که از ولایات غزنی، هرات و بلخ بوده اند، امسال شفا یافته اند.
میر عبدالمجید انصاری، معاون ریاست روضه مبارک می گوید، کریمه 20 ساله، باشنده ولسوالی بابه صاحب ولایت غزنی که از ناحیه هر دو پا فلج بوده و از سه سال بدین سو پیوسته در ایام نوروز به مزار شریف آمده ، شکیباي 14 ساله، مسکونه چهار راهی مستوفیت شهر هرات که توانايی سخن گفتن را نداشته و چهار روز پیش از نوروز همراه با پدر و مادرش به مزار شریف آمده و در روضه مبارک به راز و نیاز پرداخته، خواهر گل 15 ساله، مسکونه چت گری مزار شریف که از سه ساله گی از ناحیه پا فلج بوده و همراه با یک بیمار دیگر که نابینا بوده و باشنده ولسوالی بلخ می باشد، از کسانی اند که صحت یاب شده اند.
این در حالی است که بنا به گفته مسئولان روضه مبارک، سال گذشته نیز سه تن به خواست خداوند در اثر ظهور کرامات حضرت علی (ع) شفا یافته و با خوشی و شادمانی به منازل شان بر گشته بودند.
وصيت عجيب اسكندر به مادرش
اسكندر ( همان اسکندر معروف تاریخ ) هنگامى كه خود را در آستانه مرگ ديد، بطلميوس بن اذينه را كه فرمانده سپاهيان او بود به زمامدارى بعد از خود برگزيد و به او وصيت كرد كه تابوت مرا به اسكندريه نزد مادرم حمل كنيد و به مادرم بگوئيد كه مجلس عزاى مرا به اين ترتيب تشكيل بدهد.
سفره طعام بگستراند و همه مردم كشور را به آن دعوت نمايد و اعلام كند كه همگان دعوتش را بپذيرند، مگر كسى كه عزيز و دوستى را از دست داده باشد، در آن مجلس شركت نكند، تا شركت كنندگان در عزاى اسكندر با خوشحالى بدون خاطره تلخ وارد مجلس گردند و ايجاد خوشحالى كنند تا مجلس عزاى اسكندر مانند مجلس عزاى ديگران با حزن و غم تواءم نباشد.
وقتى كه خبر مرگ و وصيت او به مادرش رسيد و تابوت اسكندر را در كنار مادرش گذاشتند، مادرش نگاهى به جنازه فرزندش افكند و سپس گفت :
"اى كسى كه ملك و حكومتت ، اقطار عالم را گرفته و همه پادشاهان بناچار در برابر عظمت تو تعظيم مى كردند، ترا چه شده است كه امروز در خوابى و بيدار نمى شوى ؟ و در سكوت فرورفته اى و سخن نمى گوئى "
سپس مطابق وصيت فرزندش اسكندر، به همه مردم كشور، اعلام كرد كه در مراسم عزا و اطعام شركت كنند، به شرط اينكه شركت كنندگان ، به مصيبت مرگ دوست و عزيزى گرفتار نشده باشند، او ساعتها در انتظار نشست ولى هيچ كسى دعوت او را اجابت نكرد، از خدمتگذاران مجلس از علت اين امر جويا شد.
در پاسخ گفتند: تو خود آنها را از اجابت دعوتت منع كردى .
گفت : چطور؟
گفتند: تو امر كردى كه همه دعوت ترا اجابت كنند، به شرط آنكه " كسى كه عزيز و محبوبى را از دست داده جزء دعوت شدگان نباشد" و در ميان اينهمه مردم كسى نيست كه داراى اين شرط باشد.
وقتى كه مادر اسكندر اين مطلب را شنيد به اصل ماجرا پى برد و گفت : فرزندم با بهترين راه تسليت مرا تسلى خاطر داد.
از حيوان هم پند مى توان گرفت
آورده اند كه واعظ عامل و مجتهد كامل حاج شيخ جعفر شوشترى از تهران عازم زيارت حضرت رضا شد و جمعى از علماء و طلاّب با اجازه وى او را در آن سفر همراهى كردند .
قافله حركت كرد ، به مسجدى رسيدند كه كار بنائى آن مسجد نيمه تمام بود و كارگران در آنجا مشغول كار بودند ، ناگهان ديدند شيخ جعفر روى زمين نشست و شديداً مشغول گريه شد . از او سبب گريه اش را پرسيدند ، فرمود به اينجا كه رسيدم ، ديدم كارگرانى بار الاغى را كه سنگ و خاك بود خالى كردند و پالان آن الاغ را از پشت الاغ جهت استراحت آن حيوان برداشتند . الاغ روى زمين دراز كشيد و به خاراندن بدن خود بوسيله حركاتش بر زمين مشغول شد و در اين ميان به من نظر انداخت و فرياد زد : آشيخ من بار صاحبم را به منزل و مقصد رساندم ، تو كه بيش از پنجاه سال از عمرت مى گذرد آيا بار امانت صاحبت حضرت حق را به منزل رسانده اى يا نه ، از اين هشدارى كه اين حيوان به من داد بى طاقت شدم و نتوانستم از گريه خوددارى كنم ! !
آرى اگر بنا باشد انسان پند بگيرد ، از هر چيزى و از هر كسى به نفع خود و براى رشد و كمال خويش مى تواند پند بگيرد ، و اگر بناى پند گرفتن نداشته باشد از هيچ چيز و هيچ كس حتى از حضرت حق پند نخواهد گرفت و موعظه نخواهد شنيد .
در راه خدمت به خلق
يكى از دانشمندان بزرگ اين زمان داستان مهمى برايم نقل كرد كه در اوائل جنگ جهانى اول در تهران اتفاِ افتاد ، داستان مهم ، كه در آن درس و عبرت و پند براى همگان است .
مردى بود متقى ، با فضيلت ، بزرگوار ، و آراسته به تربيت الهى ، و داراى روح ملكوتى ، كه در بازار تهران داراى يك مغازه بود .
درآمد مالى خود را به دو تقسيم كرده بود ، قسمتى را براى مخارج خانه خود گذاشته بود و سهم ديگر را براى رفع نياز نيازمندان .
بدون انجام كار خير راحت نبود ، دلش مالامال از غم براى مسلمين بود ، كار نيكى نبود مگر آنكه در آن سهم داشته باشد .
- جوان در پاسخ گفت : اينجا حول وحوش محله بدكاران است ، مرا قدرت ازدواج نيست ، به تازگى دختر جوان زيباروئى را به اين خانه كه خانه بدكاران است آورده اند ، من مايل به آن دخترم ، به خاطر پول كم من ، رئيس اين خانه كه خانم نسبت مسنى است از ورود من به خانه و ديدار دختر جلوگيرى مى كند !
آن مرد با كرامت خانه را در زد ، خانم رئيس در را باز كرد ، چشمش به قيافه اى الهى و چهره اى ملكوتى افتاد ، سخت تعجب كرد ، فرياد زد : اى مؤمن مى دانى اينجا كجاست ؟ اينجا محله بدكاران است ، شما را چه شده به اين ناحيه گذر كرده اى ؟
- جواب داد : اين دختر جهت ماندن در اين خانه نزديك به پنجاه تومان ضمانت سپرده ، شما حاضرى آن پنجاه تومان را بپردازى ؟
گفت : آرى ، با آنكه پنجاه تومان در آن زمان پول فوِ العاده اى بود ، و با آن مى توانستند كار عمده اى انجام دهند ، ولى آن مرد با كرامت در راه رضاى محبوب حاضر به پرداخت آن پول بود .
- آرى عاشق الله جان و مال را فقط براى حضرت او مى خواهد مال و جان اگر در راه او نباشد مال و جان نيست و بال و بار شيطانى است .
عاشق جز به معشوِ و محب جز به محبوب فكر نمى كند ، جان و مال عنايت خداست ، و بايد خرج خدا شود .
ادامه مطلب
|
شعری از مرحوم فیض کاشانی هر جميلى كه بديديم بد و يار شديم |
|
هر جمالى كه شنيديم گرفتار شديم |
|
كبرياى حرم حسن تو چون روى نمود |
|
چار تكبير زديم از همه بيزار شديم |
|
مصحف روى و حديث لبت از ياد ببرد |
|
هر چه خوانديم و دگر بر سر تكرار شديم |
|
هرچه دادند به ما از دگرى بهتر بود |
|
تا سزاوار سراپرده اسرار شديم |
كودك سخاوت را از مادر مىآموزد
در تاريخ مىخوانيم كه «صاحب بن عباد»، مرد بسيار با سخاوتى بود. خودش گفته است: من اين سخاوت را از مادرم آموختهام، زيرا مادرم هر روز كه مىخواست به مدرسه روانهام كند، پولى به من مىداد و مىگفت: اين پول را صدقه بده.
اين كار او موجب شد تا من به بخشش خو بگيرم و سخى شوم. اوبااين كار سادهاش به من فهماند همان طور كه بايد به فكر خود باشم، بايد به فكر ديگران نيز باشم.
منشأ جسارت به پدر
شخصى از جايى عبور مىكرد. پسرى را ديد كه پدر خود را كتكمىزند. به او اعتراض كرد. پسر در پاسخ گفت: «مگر نه اين است كه فرزند بر گردن پدر حقوقى دارد، از جمله اين كه نام نيك برايش انتخاب كند و او را تربيت نمايد و به او قرآن بياموزد؟»
آن شخص در پاسخ گفت: آرى.
پسر گفت: پدرم نام مرا برغوث (كك) گذاشته و در تربيتم كوچكترين كوششى نكرده است، به گونهاى كه با وجود رسيدن بهسن بلوغ يك كلمه از قرآن را نمىدانم.
بيان: والدينى كه در تربيت فرزندانشان اهتمام نمىورزند و فرزندانشان به صورت گياهانى هرز و خودرو بار مىآيند، نبايد از آنها انتظار داشته باشند كه به ايشان احترام و خدمت كنند.
يكى از پيغمبران گفت:
(( بار خدايا!نعمت بر كافران مىريزى و بلا بر مؤمنان مىگمارى؛ اين را سبب چيست؟ ))
گفت: (( بندگان را خوب يا بد بلا و نعمت، همه از من آيد . مؤمنان را بلا فرستم تا به وقت مرگ، پاك و بىگناه مرا بينندن و نزد من آيند . چون بلايى بر كسى مىگمارم، گناهان وى را به بلاهاى اين جهان، كفاره دهم و بپوشانم . و كافر را نعمتها دهم تا نيكىهاى او را در اين دنيا، پاداش داده باشم كه تا چون نزد من آيد و مرا بيند، بر من هيچ حقى نداشته باشد و من در گرو نيكوهاى او نباشم .))
پيغامبر گفت: (( اگر چنين است، بهتر آن كه همان سان باشد كه تاكنون بوده است .))
برگرفته از: غزالى، كيمياى سعادت، ج 2، ص 383 .
شان انبياء و ائمه اطهار عليه السلام را بشناسيم
استاد حسن زاده آملى مى فرمايد: از جناب استاد آيت الله شيخ محمد تقى آملى - رضوان الله عليه - پرسيده ام كه حضرت سليمان نبى عليه السلام چرا خودش عرش بلقيس را از سباى يمن به شام نياورد و از ديگران خواست ، تا عفريتى از جن و آصف بن برخيا - وزير حضرت سليمان عليه السلام - قال يا ايها الملا ايكم ياتينى بعرشها قبل ان ياتونى مسلمين * قال عفريت من الجن انا اتيك به قبل ان تقوم من مقامك و انى عليه لقوى امين * قال الذى عنده علم من الكتاب انا اتيك به قبل ان يدتد اليك طرفك ...
حضرت سليمان عليه السلام گفت : اى سران كشور! كدام يك از شما تخت او را - پيش از آن كه مطيعانه نزد من آيند - براى من مى آورد؟ عفريتى از جن گفت : من آن را پيش از آن كه از خود برخيزى براى تو مى آورم و بر اين كار سخت توانا و مورد اعتمادم . كسى كه نزد او دانشى از كتاب الهى بود، گفت : من آن را پيش از آن كه چشم خود را بر هم زنى برايت مى آورم ...
آيت الله محمد تقى آملى در جوابم فرمود: اين گونه امور دون شان حضرت سليمان عليه السلام بود، آن جناب كارهاى بزرگ تر از مثل آن را كه از عهده ديگران خارج است بايد انجام دهد؛ چنان كه ما حاجت هاى بسيارى از امام هشتم ، على بن موسى الرضا عليه السلام خواسته ايم برآورده نشده است و از حضرت عبدالعظيم حسنى عليه السلام خواسته ايم عليه السلام خواسته ايم ، برآورده شده است ! از كجا فهميده ايد؟!
اويس قرنى از كوچهاى مىگذشت و كودكان بر او سنگ مىانداختند . مىگفت: (( بارى اگر سنگ مىاندازيد، سنگهاى خرد اندازيد تا پاى من شكسته نشود كه بر پاى ناسالم نماز نمىتوانم خواند.))
كسى، جوانمردى را دشنام مىداد و با او مىرفت . جوانمرد، خاموش بود . چون به نزديك قبيله خويش رسيد، بايستاد و آن مرد دشنام گوى را گفت: ((اگر باز دشنامى مانده است، همين جا بگو كه اگر قوم من بشنوند، تو را مىرنجانند .))
ابراهيم ادهم را كسى زد و سر او شكست . ابراهيم، او را دعا گفت . او را گفتند: كسى را دعا مىگويى كه از او به تو جراحت رسيده است!؟ گفت: از ضربت و ظلم او به من ثواب مىرسد و چون نصيب من از او خير است، نخواستم بهره او از من جز نيكى باشد؛ پس دعايش گفتم .
برگرفته از: كيمياى سعادت، ج 2، ص 26 25 .
جزاى ملامت عاشق
سرى سقطى، صوفى و عارف مشهور بغداد است . نود و هشت سال عمر كرد و در سال 251 ه.ق درگذشت . در طريقت او، محبت و شوق بسيار مهم و كارساز است . جنيد بغدادى، عارف نامدار اسلامى و خواهر زاده او، وصيت كرده بود كه او را در قبر سرى سقطى دفن كنند.
نقل است كه يك بار، يعقوب عليه السلام را به خواب ديد . گفت: ((اى پيغمبر خدا!اين چه شور است كه از بهر يوسف در جهان انداختهاى؟ چون تو را محبت به خدا، كامل است، حديث يوسف را از ياد ببر.))
ندايى به درون او رسيد كه (( باش تا بنگرى )) . و جمال يوسف (ع) را به او نماياندند . نعرهاى زد و بىهوش افتاد . سيزده شبانروز بىعقل افتاده بود و چون به عقل باز آمد، گفتند: (( اين جزاى آن كس است كه عاشقان را ملامت كند . ))
برگرفته از: گزيده تذكرة الاولياء، ص 222
بشر بن حارث كه به ((بشر حافى )) نيز شهرت دارد، از عارفان بنام قرن دوم است . وى اهل مرو بود و گويند در ابتدا روزگار خود را به گناه و خوشگذرانى صرف مىكرد كه ناگهان به زهد و عرفان گراييد . علت شهرت او به ((حافى )) آن است كه هماره با پاى برهنه مىگشت . از او حكايات بسيارى نقل شده است؛ از جمله:
در بازار بغداد مىگشتم كه ناگهان ديدم مردى را تازيانه مىزنند. ايستادم و ماجرا را پى گرفتم . ديدم كه آن مرد، ناله نمىكند و هيچ حرفى كه نشان درد و رنج باشد از او صادر نمىشود. پس از آن كه تازيانهها را خورد، او را به حبس بردند. از پى او رفتم . در جايى، با او رو در رو شدم و پرسيدم: اين تازيانهها را به چه جرمى خوردى؟ گفت: شيفته عشقم. گفتم: چرا هيچ زارى نكردى؟ اگر مىناليدى و آه مىكشيدى و مىگريستى، شايد به تو تخفيف مىدادند و از شمار تازيانهها مىكاستند. گفت: معشوقم در ميان جمع بود و به من مىنگريست . او مرا مىديد و من نيز او را پيش چشم خود مىديدم . در مرام عشق، زاريدن و ناليدن نيست .
گفتم: اگر چشم مىگشودى و ديدگانت معشوق آسمانى را مىديد، به چه حال بودى!؟ مرد زخمى، از تأثير اين سخن، فريادى كشيد و همان جا جان داد .
برگرفته از: ميبدى، كشف الاسرار و عدة الابرار، ج 1، ص 423 .
هر ناشسته رويى، شايسته اين درگاه نيست
بايزيد بسطامى، به حتم در شمار بزرگترين و مؤثرترين عارفان اسلامى و شيفتگان الهى است . به دليل تأثيرش بر همه مردان راه حق، داستانها و سخنان او بيش از هر عارفى در كتابها آمده است . عطار در كتاب تذكرة الاولياء كه شرح حال و مقامات عارفان است، بيش از همه، درباره او سخن گفته و شرح حال داده است . در اواخر قرن دوم هجرى در شهر بسطام كه اكنون در نزديكى شهر شاهرود قرار دارد، تولد يافت و در سال 261 قمرى در همان جا درگذشت. مزار او، اينك محل اجتماع گروههايى از مردم اهل دل است و زيارتگاه عام و خاص. درباره بايزيد بسطامى، سخن بسيار مىتوان گفت؛ اما در اين جا همين قدر بيفزاييم كه وى سمبل و نماد عرفان اسلامى نيز محسوب مىشود و علت آن، شهرت وى در ميان اهل معرفت است . تا آن جا كه مولوى در مثنوى، او را سمبل حقيقت و بزرگى مىشمارد و مثل پاكى و صداقت؛ آن جا كه مىگويد:
از برون، طعنه زنى بر بايزيد از درونت ننگ مىدارد يزيد
يعنى از بيرون چنان خود را آراستهاى كه بايزيد را هم قبول ندارى؛ ولى درونت، چنان است كه يزيد از آن ننگ دارد .
حكايت زير را عطار در كتاب خود آورده است:
نقل است كه بايزيد را پرسيدند كه اين درجه به چه يافتى و بدين مقام از چه راه رسيدى؟
گفت: شبى در كودكى، از بسطام بيرون آمدم . ماهتاب مىتافت و جهان آرميده بود. به قدرت خدا، جايگاهى را ديدم هژده هزار عالم در جنب آن، ذرهاى مىنمود . سوزى در من افتاد و حالتى عظيم بر من غالب شد . گفتم: ((خداوندا!درگاهى بدين عظيمى و چنين خالى؟!و كارگاهى بدين شگرفى و چنين پنهان؟ ))
همان دم هاتفى آواز داد كه درگاه خالى نه از آن است كه كس نمىآيد؛ ازآن است كه ما نمىخواهيم؛ هر ناشسته رويى، شايسته اين درگاه نيست .
تذكرة الاولياء، ص 185، با اندكى تغيير .
ورطه هولناك
يكى از بازرگانان نيشابور زنى با جمال داشت . در يكى از روزها كه مى خواست به سفر برود، زن را به يكى از پيشوايان شهر به نام ابو عثمان صوفى كه به پرهيزگارى و پارسايى موصوف بود سپرد و به سفر رفت .
روزى ابو عثمان غفلتا نظرش به زن زيبا افتاد كه نزد او به امانت سپرده بودند. فورا تحت تاءثير زيبايى وى قرار گرفت و رفته رفته شيفته و فريفته او شد تا جايى كه كارش به جاى باريكى كشيد. حال عبادت و فكر مطالعه از وى سلب شده و شب و روز در خواب و بيدارى به ياد آن زن بود و نمى دانست چگونه خود را از آن ورطه هولناك نجات دهد.
ناگزير راز دل را به يكى از مشايخ گفت و درمان آن حالت دردناك را از او خواست .
شيخ به وى گفت مردى وارسته در ((رى )) هست كه او را ((ابو يوسف )) مى نامند. بايد بروى نزد او و موضوع را با وى در ميان بگذارى باشد كه او چاره اى بينديشد.
ابو عثمان بار سفر بست و روى به رى نهاد. وقتى به رى رسيد سراغ خانه ابو يوسف را گرفت . مردم گفتند: اين شخص مردى فاسق است اوقاتش به ميگسارى ، و همنشينى با پسران امرد مى گذرد. خانه اش در محله شراب فروشان است و عالمى پرهيزگار مانند شما را نمى زيبد كه به ملاقات مرد بدنامى چون او برود.
ابو عثمان چون اين سخن شنيد به شهر خود بازگشت و آنچه شنيده بود به شيخ خود گفت ، شيخ به وى تاءكيد كرد كه نبايد روى سخنان مردم حساب كند و لازم است هر طور شده مجددا براى ديدن ابو يوسف به رى برود و چاره كار را از او بخواهد!
ابو عثمان ناچار به عزم رى راهى سفر شد و اين بار بدون اعتنا، به خانه ابو يوسف رفت . همين كه به مجلس او در آمد، ديد پسرى زيبا در كنارش نشسته و شيشه شرابى پهلويش گذاشته است . از ابو يوسف پرسيد! چرا در محله شراب فروشان سكونت گزيده است ؟
ابو يوسف گفت : مردم اين محله شراب فروش نبودند، زورمندان خانه هاى ايشان را به زور گرفتند و شراب فروشان را در آن جاى دادند، ولى خانه مرا براى من گذاشتند، و من در خانه ام سكونت دارم .
ابو عثمان پرسيد: اين نوجوان كيست ؟ گفت پسر من است كه احكام دينى به وى مى آموزم .
گفت : اين شيشه چيست ؟ ابو يوسف گفت سركه است كه خورش نان كرده ام .
ابو عثمان متحير شد و گفت : اگر وضع شما چنين است ، چرا خود را در معرض تهمت قرار داده ايد كه زبان مردم به روى شما باز شود؟
ابو يوسف گفت : من خودم را به بدى مشهور كرده ام تا بازرگانان فريب زهد و تقواى مرا نخورند و به صلاح و پرهيزگارى من مغرور نشوند، و زنان و كنيزان خود را نزد من به امانت نسپارند، و آنها مرا از عبادت خدا و تحصيل و مطالعه كتب باز ندارند!
وقتى ابو عثمان اين سخنان را شنيد متنبه شد، و عشق زن اجنبى از دلش بيرون رفت ، و چون به نيشابور برگشت زن را به شوهرش كه از سفر بازگشته بود تحويل داد و از آن ورطه هولناك راحت شد.
معرفت پهلوانى
آية الله خرازى به نقل از مرحوم والدشان فرمود:
يكى از پهلوانان به نام روزگار قديم مرحوم حاج محمد صادق پهلوان بود. او با اين كه پهلوان به نام پايتخت كشور بود، سخت متدين و متعبد بود. گاه در وقت شناسى زورخانه اى آنقدر به ياد مظلوميت هاى على عليه السلام و آل او گريه مى كرد كه خاك جلوى صورتش نمناك مى شد.
بارى ! او چشم بينايى داشت . بدن سادات و ذريه بنى فاطمه عليهاالسلام را از سايرين به خوبى تشخيص مى داد و به احترامشان ، آنان را از سايرين جدا مى كرد. تا مبادا اعمال و رفتار خود و سايرين از براى آنان جسارتى باشد. بارها و بارها افرادى ناشناس به زورخانه اش آمدند و خود را سيد جا مى زدند، او نيرنگشان را مى فهميد و فورا به آنها مى گفت كه شما از بنى فاطمه نيستيد گاه ساداتى زيرك ، خود را در لابلاى ديگران پنهان مى كردند، او با هوشيارى به نزدشان رفته و با احترام جدايشان مى ساخت ، تا مبادا حين ورزش به آنان بى احترامى شود.
بر گرفته شده از كتاب " معرفت يافتگان"
مردى از اهل حبشه نزد رسول خدا صلوات الله عليه و آله آمد وگفت: (( يا رسول الله!گناهان من بسيار است . آيا در توبه به روى من نيز باز است؟ )) پيامبر (ص) فرمود: (( آرى، راه توبه بر همگان، هموار است . تو نيز از آن محروم نيستى . ))
مرد حبشى از نزد پيامبر (ص)رفت . مدتى نگذشت كه بازگشت و گفت:
((يا رسول الله!آن هنگام كه معصيت مىكردم، خداوند، مرا مىديد؟ ))
پيامبر (ص) فرمود: (( آرى، مىديد )) مرد حبشى، آهى سرد از سينه بيرون داد و گفت: (( توبه، جرم گناه را مىپوشاند؛ چه كنم با شرم آن؟ )) در دم نعرهاى زد و جان بداد.
شبها كى بيدار مىشوى؟!
مرحوم حاج ميرزا عبدالله شالچى انسان وارسته و عاشقى بود، كه دهها سال پس از وفات استادش مرحوم ملكى تبريزىقدس سره در دورى وى اشك غم مىريخت و مىگفت: « يك روز صبح زود به طرف حرم كريمه اهل بيتحضرت معصومه - سلامالله عليها - در حركتبودم. چون پشت در صحن رسيدم ديدم هنوز در را باز نكردهاند. ناگاه جناب حاج ميرزا جواد آقا را ديدم كه پشت در ايستاده و مثل من انتظار ورود به حرم را مىكشد. چون نگاهش به من افتاد مرا صدا زد و فرمود: بگو ببينم، شبها كى از خواب بلند مىشوى؟ گفتم: من بيدار نمىشوم، اگر هم گاهى بيدار شوم نيم ساعتيا يك ربع مانده به اذان صبح است.
فرمود:نه،در تابستانيك ساعتو در زمستاندو تا سه ساعت زودتر بايد بلند شوى و مشغول تهجد گردى. حال اگر بلند شدى چه مىكنى؟
گفتم: دعا و قرآن مىخوانم.
فرمود: چه دعايى؟
گفتم: دعاهاى خمسة عشر.
من دقت كردم ديدم همچون طبيبى دلسوز كه در پى مداواى مريض بدحال خود است، سؤالاتى از شبهاى من، راز و نيازها و دعاهاى من مىكند تا ريشهيابى كرده، علت توقف روحى و ركود معنوى من را بفهمد. در اين لحظه از نام دعايى كه مىخوانم، سؤال كرد:
كدام يك از دعاهاى خمسةعشر را مىخوانى؟
گفتم: علاقهام به «مناجات محبين» است; اما پدر و مادرم مانع مىشوند كه خيلى زود بيدار شوم. آنها از سر دلسوزى معتقدند اگر زياد بيدار بمانم ضعيف و لاغر مىشوم.
فرمود: هر طور صلاح مىدانى آنها را راضى كن. به پدر و مادرت بگو الان عدهاى هستند كه در مجلس انس حقند، شما راضى مىشويد من از اين توفيق و آن مجلس بازبمانم؟!
... و سرانجام راهنمايىها، دستورها و دلسوزىهاى آن پدر مهربان و استاد گرانقدر و ربانى كار عدهاى را بدانجا رساند كه وقتى از آنها سؤال مىكردم چه مىبينيد، گروهى مىگفتند: ديشب فرشتهاى مرا براى خواندن نماز شب بيدار كرد و دستهاى جواب مىدادند: من بهشت را ديدم و...» .گويا مرحوم حاج ميزا جواد آقا هميشه اين شعر را زمزمه مىكرد:
سالها دل طلب جام جم از ما مىكرد
آنچه خود داشت ز بيگانه تمنا مىكرد
بى دلى در همه احوال خدا با او بود
او نمىديدش و از دور خدايا مىكرد
ابوسعيد را گفتند: كسى را مىشناسيم كه مقام او آن چنان است كه بر روى آب راه مىرود . شيخ گفت: كار دشوارى نيست؛ پرندگانى نيز باشند كه بر روى آب پا مىنهند و راه مىروند.
گفتند: فلان كس در هوا مىپرد. گفت: مگسى نيز در هوا بپرد.
گفتند: فلان كس در يك لحظه، از شهرى به شهرى مىرود . گفت: شيطان نيز در يك دم، از شرق عالم به مغرب آن مىرود. اين چنين چيزها، چندان مهم و قيمتى نيست . مرد آن باشد كه در ميان خلق نشيند و برخيزد و بخسبد و با مردم داد و ستد كند و با آنان در آميزد و يك لحظه از خداى غافل نباشد.
محمد بن منور، اسرار التوحيد فى مقامات الشيخ ابى سعيد، تصحيح ذبيح الله صفا، ص 215 .
غيبت و زحمت چهل روزه
سيد احمد فهرى مترجم رساله لقاءالله درباره غيبتى كه در حضور مرحوم حاج ميرزا جواد آقا شده مىنويسد: از يكى از دوستان شنيدم كه گفت: در مجلس مؤلف بزرگوار، مرحوم حاجى ميرزا جواد ملكى - قدس الله نفسه - يكى از حضار غيبتى كرده بود. آن بزرگوار خيلى ناراحتشده و خطاب به غيبت كننده فرموده بود: چهل روز مرا به زحمت انداختى!
آرى صفاى باطن و نورانيت وجود ايشان به حدى بود كه با كوچكترين عمل ناشايست، غبار دورى از ياد خدا را بر وجود خويش حس مىكرد. جام باده هستى مرحوم ملكى به عبادت عشق مىورزيد و از ياد خدا و همدمى با آن لذت فراوان مىبرد. او در هر سال سه ماه پى درپى روزه مىگرفت و روزه رجب و شعبان را به رمضان متصل مىكرد.
وى در قنوت نمازهاى نافله، اين بيت عارف شيراز را از عمق جان زمزمه مىكرد:
ما را زجام باده هستى خراب كن
زانپيشتر كه عالمفانى شود خراب
مرحوم آيةالله حاج شيخ محمدرضا طبسىرحمه الله از شاگردان درس اخلاق مرحوم حاج ميرزا جواد آقا، خاطره روزى از روزهاى درس آن استاد فرزانه را اين گونه بيان مىكند: دو ساعتبه غروب بود كه ايشان براى تدريس درس اخلاق به مدرسه فيضيه تشريف آوردند، در بحث آن روز اين آيه قرآن مطرح شد:
«ان الذين قالوا ربنا الله ثم استقاموا تتنزل عليهم الملائكة... ».
بعد از آن اين جمله را فرمود: از دنيا نرفتم و در وادى السلام نجف با چشمان خودم ديدم كه ارواح مؤمنين دور هم حلقه زدهاند.
تربت خونين
مخدره محترمه اى كه نماز جمعه را با مرحوم آقا سيد هاشم در مسجد سردزك ترك نمى كرد به من خبر داد كه مقدار نخودى تربت اصل حسينى عليه السلام به من رسيده و آن را درمیان كفن خود گذارده ام و هر ساله روز عاشورا خونين مى شود به طورى كه رطوبت خونين به كفن سرايت مى كند و بعد متدرجا خشك مى شود.
مرحوم حاج مؤ من فرمود از آن مخدره خواهش كردم كه در روز عاشورا منزلش بروم و آن را ببينم قبول كرد، پس روز عاشورا رفتم بقچه كفنش را آورد و باز كرد، عقد خون در كفن مشاهده كردم و تربت مبارك را ديدم همانطورى كه آن مخدره گفته بود تر و خونين و علاوه لرزان است .
از ديدن آن منظره و تصور بزرگى مصيبت آن حضرت سخت گريان و نالان و از خود بى خود شدم .
نظير اين داستان در دارالسلام عراقى نیزنقل شده از ثقه عادل ملا عبدالحسين خوانسارى كه گفت مرحوم آقا سيد مهدى پسر آقا سيد على صاحب شرح كبير در آن زمانى كه مريض شده بود و براى استشفاى شيخ محمد حسين صاحب فصول و حاج ملا جعفر استرابادى را كه هر دو از بزرگان علماى عادل بودند فرستاد كه غسل كنند و با لباس احرام داخل سرداب قبر مطهر حسين عليه السلام شوند و از تربت قبر مطهر به آداب وارده بردارند و براى مرحوم سيد بياورند و هر دو شهادت دهند كه آن تربت قبر مطهر است و جناب سيد مقدار يك نخود از آن را تناول نمايد.
آن دو بزرگوار حسب الامر رفتند و از خاك قبر مطهر برداشتند و بالا آمدند و از آن خاك قدرى به بعض حضار اخيار عطا كردند كه از جمله ايشان شخصى بود از معتبرين و عطار و آن شخص را در مرض موت عيادت كردم و باقيمانده آن خاك را از ترس اينكه بعد از او به دست نااهل افتد به من عطا كرد و من بسته آن را آورده و در ميان كفن والده گذاشتم . اتفاقا روز عاشورا نظرم به ساروق آن كفن افتاد رطوبتى در آن احساس كردم چون آن را برداشته گشودم ديدم كيسه تربت كه در میان كفن بود مانند شكرى كه رطوبت ببيند حالت رطوبتى در آن عارض شده و رنگ آن مانند خون تيره گرديده و خونابه مانند اثر آن از باطن كيسه به ظاهر و از آن به كفن و ساروق رسيده با آنكه رطوبت و آبى آنجا نبود.
پس آن را در محل خود گذارده در روز يازدهم ساروق را آورده گشودم آن تربت را به حالت اول خشك و سفيد ديدم اگرچه آن رنگ زردى در كفن و ساروق كماكان باقيمانده بود و ديگر بعد از آن در ساير ايام عاشورا كه آن تربت را مشاهده كردم همينطور آنرا متغير ديده ام و دانسته ام كه خاك قبر مطهر در هرجا باشد در روز عاشورا شبيه به خون مى شود.
تقى صالح مرحوم محمد رحيم اسماعيل بيگ كه در توسل به اهلبيت : و علاقه قلبى به حضرت سيدالشهداء عليه السلام كم نظير و از اين باب رحمت بركات صورى و معنوى نصيبش شده و در رمضان 87 به رحمت حق واصل شده نقل نمود كه در شش سالگى مبتلا به درد چشم و تا سه سال گرفتار بوده و عاقبت از هر دو چشم كور گرديد در ماه محرم ايام عاشورا در منزل دائى بزرگوارش مرحوم حاج محمد تقى اسماعيل بيگ روضه خوانى بود و چون هوا گرم بود شربت خنك به مردم مى دادند گفت از دائى خود خواهش كردم كه من به مردم شربت دهم ، فرمود تو چشم ندارى و نمى توانى ، گفتم يك نفر چشم دار همراه من كنيد تا مرا يارى دهد قبول فرموده و من با كمك خودش مقدارى به مردم شربت دادم .
در اين اثناء، مرحوم معين الشريعه اصطهباناتى منبر رفته و روضه حضرت زينب را مى خواند و من سخت متاءثر و گريان شدم تا اينكه از خود بى خود شدم ، در آن حال ، مجللّه اى كه دانستم حضرت زينب است دست مبارك بر دو چشم من كشيد و فرمود خوب شدى و ديگر چشم درد نمى گيرى .
پس چشم گشودم اهل مجلس را ديدم ، شاد و فرحناك خدمت دائى خود دويدم تمام اهل مجلس منقلب و اطراف مرا گرفتند، به امر دائى ام مرا در اطاقى برده ومردم را متفرق نمودند و نيز نقل نمود كه در چند سال قبل مشغول آزمايش بودم و غافل بودم از اينكه نزديكم ظرف پر از الكل است كبريت را روشن نموده ناگاه الكل مشتعل شد وتمام بدن از سر تا پا را آتش زد مگر چشمانم را.
چند ماه در مريضخانه مشغول معالجه بودم از من مى پرسيدند چه شده كه چشمت سالم مانده ، گفتم عطاى حسين عليه السلام است و وعده فرمودند كه تا آخر عمر چشمم درد نگيرد.
داستان های شگفت
بدگمانى به عزادار حسين (ع )
آقاى سيد محمود عطاران نقل كرد كه سالى در ايام عاشورا جزء دسته سينه زنان محله سردزك بودم ، جوانى زيبا در اثناى زنجير زدن ، به زنها نگاه مى كرد، من طاقت نياورده غيرت كردم و او را سيلى زدم و از صف خارج كردم .
چند دقيقه بعد دستم درد گرفت و متدرجا شدت كرد تا اينكه به ناچار به دكتر مراجعه كردم ، گفت اثر درد و جهت آن را نمى فهمم ولى روغنى است كه دردش را ساكن مى كند.
روغن را به كار بردم نفعى نبخشيد بلكه هر لحظه درد شديدتر و ورم وآماس دست بيشتر مى شد. به خانه آمدم و فرياد مى كردم ، شب خواب نرفتم ، آخر شب لحظه اى خوابم برد حضرت شاهچراغ عليه السّلام را ديدم فرمود بايد آن جوان را راضى كنى .
چون به خود آمدم دانستم سبب درد چيست ، رفتم جوان را پيدا كردم و معذرت خواستم و بالا خره راضيش كردم ، در همان لحظه درد ساكت و ورمها تمام شد و معلوم شد كه خطا كرده ام و سوء ظن بوده است و به عزادار حضرت سيدالشهداء عليه السّلام توهين كرده بودم .
اين داستان به ما مى فهماند كه اذيت و اهانت به مؤ من و وابسته به خدا و رسول و امام عليه السّلام خطرناك و موجب نزول بلا و قهر الهى است .
داستان های شگفت
