تبليغاتX
مشق عاشقی - خاطرات از سیر و سلوک حضرت آيت اله سيد علي قاضي( ره) -4
مابه فلک می رویم عزم تماشا که راست؟

 

 

اثبات حقانيت

 

سيد محمد حسن قاضي پسر آقای قاضی مي گويد: یک بار پشت سر آقای قاضی حرکت می کردم، آن وقت خیلی جوان بودم، یک آشیخی آمد پیش آقای قاضی و گفـت: از کجا معلوم حرف های تو درست است، من می خواهم از خود حضرت ولی عصر (عج) بشنوم. فرمودند: خب برویم. ناگهان دیدم آثاری از شهر نیست و در بیابانی قدم می زنیم. از دور یک بلندی را دیدم که یک عده ای می آیند و می روند. آن جا که رسیدیم، آن شیخ پشیمان شد و گفـت: نه من نمی خواهم. من را برگردان. آقای قاضی گفـت: تو خودت اصرار داشتی برویم و ببینیم. شیخ گفـت: نه نمی خواهم و برگشتیم. دیدم همان مکان و همان کوچه و همان شهر هستیم.

+       حبیب الله محمدی   |